پایان نامه ارشد رایگان با موضوع نهج البلاغه، شناخت انسان


دانلود پایان نامه

در معنى حیات جاودان اخروى که با حیات عقلى، و زندگى از روى علم و آگاهى دنیا به دست مى‏آید.
خداى تعالى می فرماید: « اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْیِیکُمْ»۴۲‏
زمانى که شما را به چیزى که حیات زندگى جاویدان در آن هست دعوت مى‏کنند به خدا و رسول پاسخ گوئید.

۶. حیات در معنى حیاتى که خداى تعالى با آن توصیف مى‏شود، زمانى که او را «هو حىّ» مى‏گویند. پس، براى حیات در این معنى مرگ و موت صحیح نیست و چنان حیاتى جز براى خدا نیست.
۷. حیات به اعتبار دنیا و آخرت، دو گونه است: حیات دنیا و حیات آخرت.
آیه ی « فَأَمَّا مَنْ طَغى‏ وَ آثَرَ الْحَیاهَ الدُّنْیا»۴۳
اما آن کس که طغیان کرد و زندگی دنیا را بر آخرت مقدم داشته. که این جا اشاره به حیات دنیوی انسان شده است.
و آیه ی « وَ إِذْ قالَ‏ إِبْراهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتى‏»۴۴
و زمانی که ابراهیم گفت: پروردگارا به من نشان بده که چگونه مردگان را زنده می کنی؟
ابراهیم (ع) از خدا مى‏خواهد، حیات آخرت را که آفات و آلودگی هاى دنیایى ندارد را به او نشان دهد.۴۵
۴-۵. انسان در لغت
واژه ی انسان مشتق از انس می باشد. انس بر خلاف جن است؛ چون انسان ظهور دارد و آشکار است، اما جن مخفی و پوشیده است.۴۶
هم چنین انسان را تعریف کرده اند به: جانوری از تیره نخستینیان از شاخه پستانداران، از گونه آدم ها که به سبب رشد کامل مغز از دیگر جانوران ممتاز است و قدرت بیان افکار، به وسیله تکلم دارد و تنها جانوری است که همیشه ایستاده راه می رود.۴۷
در جای دیگر نیز انسان را این گونه تعریف کرده اند: اصل این کلمه انسیان بوده است، زیرا اعراب اکثرا مصغّر آن را به صورت اُنیسیان آورده‏اند. برخی این کلمه را از ریشه ی انس به معنای الفت گرفتن می دانند. همچنین از ریشه نسیان، به معنای فراموشی نیز گرفته اند.
حتى می گویند به این علت این موجود را انسان نامیده ‏اند که پیمان خود را که در عوالم قبلی با خداوند بسته، فراموش کرده است.
این لغت براى مذکر و مؤنث، هر دو به کار مى‏رود و به افرادى که از جنس بشرند، اطلاق مى‏گردد۴۸ و در جای دیگر نیز انسان را تعریف کرده اند به: موجود سخنگوی میرنده.۴۹
۴-۶. انسان‏ در اصطلاح
انسان در اصطلاح، به شیوه های مختلفی تعریف شده، از جمله این که:
اخوان الصفا می گوید: «انسان مجموعه ای است مرکب از جسد جسمانی و نفس روحانی که این دو، دو جوهر متباین در صفات و متضاد در احوال و امور هستند. و نیز آن دو در افعال عارضی و صفات زایل شدنی، مشترک می باشند.»۵۰
پاسکال در تعریف انسان می گوید: «انسان موجود بس عجیبی است؛ زیرا در او هم فرشته و هم حیوان وجود دارد. او نشانی یک نی و ضعیف ترین موجودات طبیعت است، اما یک نی فکور است و غریزه ی او حاکی از آن است که او دارای قوای معنوی و ملکات اخلاقی و علایق مذهبی است، که نشانی یک جنبه ی عالی و یزدانی است. اما تجربه به او نشان می دهد که او دارای یک جسم فنا پذیر و هیجانات حیوانی، هواهای پست نفسانی و هرزگی های وحشت آور است و هم می تواند به عالی ترین اندیشه ها بپردازد و هم به موحش ترین تپش های قلب دچار گردد. پس او موجود مضاعفی است که به کلی برای خودش نامفهوم است، تا وقتی پرتو ایمان بر او نتابیده.»۵۱
علامه طباطبایی انسان را این گونه تعریف می کند:
«الإنسان جوهر جسم نام حساس متحرک بالإراده ناطق.»۵۲؛ انسان جوهری است جسمانی دارای رشد که با اراده حرکت می کند و قادر بر تفکر می باشد.
استعمال این لغت در قرآن، به این صورت است که هر گاه مفرد آن منظور بوده، لفظ انسان به کار رفته است مانند: ‏
«کُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ»۵۳؛یعنی هر انسانى را الزام کردیم،
و هرگاه جمع آن منظور بوده، لفظ ناس به کار رفته است. مانند:
«إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاس»۵۴؛ همانا خداوند بر مردم صاحب فضل است‏.
در بیشتر مواردى که در قرآن اسم انسان ذکر شده، مقام ذم و شرّ بوده است. مثل:
«قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَکْفَرَهُ»۵۵؛ کشته باد انسان، چه بسیار کفر مى‏ورزد.
«وَ کانَ الْإِنْسانُ عَجُولاً»۵۶؛ انسان شتاب زده است‏.
اسم منسوب این کلمه، لفظ انسانى است مانند عقل انسانى نفس انسانى صورت انسانى قواى انسانى، اعمال انسانى و غیره.
خواه انسان، چنان که حیوان‏ شناسان مى‏گویند، فقط یکى از انواع برتر حیوان باشد، خواه داراى موقعیت خاصى باشد که این موقعیت موجب تمایز او از حیوانات دیگر شود، سرشت او نزدیک به سرشت پستان‏ داران عالى است و کار اعضاى بدنش شبیه به کار اعضاى بدن آن ها است. صفاتى که انسان را از دیگر حیوانات متمایز مى‏کند عبارت است از: راست قامت بودن او، کلفتى استخوان سر او، وزن مغز او، قدرت او بر تکلم، خالى بودن پوستش از کرک، پرپشتى موى سرش، برآمدگى بینى او در بالاى دهان، برآمدگى چانه او، امتداد دستانش در راستاى بازو، امتداد پاهایش در راستاى ساق پا، رشد عضلات ران‏ها و نشیمن‏گاه او و غیره.
انسان از این جهت که موجود زنده‏ است داراى صفاتى از قبیل تغذى، احساس، حرکت و تولید مثل است. وظایف تغذى عبارت است از تنفس، گردش خون، هضم غذا، جذب غذا و دفع زواید.۵۷

فصل دوم
انسان شناسی

از مسائل مهم انسان و شاید مهم ترین آن ها، شناخت خود انسان است. آدمی قبل از آن که به شناخت جهان پیرامون خود و نیک و بد آن بپردازد، باید خود را بشناسد و گنجینه های فطرت و نهاد خود را کشف کند و آن ها را به کمال برساند و امیال نفسانی و شهوانی خود را تعدیل کند. در این صورت است که به بزرگ ترین سعادت نایل می شود. اما اگر غفلت بورزد و استعداد های خود را نیابد و شکوفا نسازد و فقط نیاز های مادی و امیال نفسانی و حیوانی خود را بر آورد، گرفتار خسران می گردد و از مرتبه ی انسانیت به حیوانیت تنزل می کند.
دعوت به شناخت انسان از توصیه های مهم پیامبران الهی، عالمان اخلاق، عارفان و فیلسوفان است و خود انسان نیز اهمیت آن را احساس می کند. البته آدمی از جهات مختلف، موضوع شناخت و علوم گوناگون است. روان شناسی، جامعه شناسی، تاریخ، اخلاق، پزشکی، اندام شناسی، زیست شناسی، هر کدام از نظرگاه خاصی انسان را مورد مطالعه قرار می دهند.
اما منظور از شناخت انسان در این مبحث، آن است که با توجه به این که موضوع بحث غایت حیات انسان است، در ابتدا باید خود انسان به عنوان یک عضو مهم در دستگاه آفرینش مورد بررسی قرار گیرد و چیستی و هویت او مشخص گردد و چون انسان دارای نفس است و این نفس است که تمام کارهای او را انجام می دهد، بنابراین، از نفس هم باید سخن به میان آید و قوای آن مورد بررسی قرار گیرد و مشخص گردد که از بین این قوا کدام برای رسیدن به غایت اصلی مؤثر است وحالات او نیز که مؤثردر رسیدن به غایت اصلی اند باید مورد بررسی قرارگیرد. هم چنین با توجه به این که غایت حیات انسان مورد بحث است باید مشخص گردد که انسان دارای چند نوع حیات است و غایت کدام حیات مد نظر است، و نیز باید ویژگی های انسان و آفرینش غایت مند او مورد بررسی قرار گیرد.
۱. چیستی و حقیقت انسان
در باب حقیقت انسان دو دیدگاه وجود دارد: مادی و الهی. کسانی که هستی را با ماده برابر می دانند یا انسان را پدیده ای کاملا مادی تلقی می کنند، تمام قوانین حاکم بر حقیقت انسان را مادی می دانند و معتقدند که با قوانین مادی که مبتنی بر حس و تجربه است، می توان انسان را شناخت و اصولا تمام تحلیل های آن ها در باب انسان، مادی گرایانه است. بر اساس این تحلیل، انسان با مردن و متلاشی شدن جسمش نابود می شود.
گروه دیگر علاوه بر بعد مادی انسان، به بعد غیر مادی او نیز اعتقاد دارند و برای انسان علاوه بر بدن مادی، حقیقتی به نام روح قائلند. ادیان الهی به ویژه دین اسلام با نظر دوم همراهند. محور همه ی تعالیم ادیان الهی روح آدمی است و اگر به جسم انسان نیز توجه می کنند به دلیل تأثیر آن در روح است. این روح غیر مادی را نمی توان با قوانین برخاسته از علوم حسی و تجربی یا با ابزارهای حسی به مطالعه و بررسی گذاشت. ابزار شناخت آن غیر تجربی و غیر حسی است. بر اساس این تحلیل روح یا بعد غیر مادی انسان، با مردن و متلاشی شدن جسم از بین نمی رود، بلکه حیاتی جاودانه را در عالم آخرت پیش می گیرد.۵۸
در این مبحث در واقع دیدگاه الهیون مورد بررسی قرار گرفته که تأکید بیشتر بر بیان نظریات فارابی و علامه طباطبایی است، اما حقیقت انسان را از دیدگاه نهج البلاغه و نیز دیدگاه های مختلف دیگر در این زمینه بررسی کرده ایم:
۱-۱. نهج البلاغه و حقیقت انسان
انسان در نهج البلاغه موجودی است برگزیده و والا که می بایست راه تکامل را طی کرده و با دست یابی به ارزش های متعالی، مقام خلیفه اللهی را به منصه ی ظهور برساند. در چنین ترسیمی از جایگاه انسان، او با مبدأ خود پیوندی عمیق دارد و مسیر کمالش رو به سوی خداست و برای رسیدن به آن کمال شایسته، از ویژگی آزادی و اختیار بهره مند گشته است. به هر میزان که در صحنه ی حیات و زندگی با انتخاب های خود به خدا نزدیک شود، خود حقیقی خود را بهتر شناخته و انسان تر می شود.
به عبارت دیگر انسان از کرامت و شرافت ذاتی که خود موهبتی الهی است برخوردار است. او امانت دار خداست و رسالت و مسؤولیتی عظیم بر دوش دارد. خداوند او را بر بسیاری از مخلوقات خویش برتری داده و او همگامی خویشتن واقعی خود را می شناسد که منشأ این کرامت و شرافت را در خود درک کند و خود را برتر از پستی ها و اسارت ها و شهوت رانی ها بداند.
انسان جز با عشق به خدا و یاد او آرام نمی گیرد و برای نیل به کمالات نامحدود خود، جز از طریق پیوند با ذات بی حد و نهایت خدا، که حقیقت و هویت آدمی «روح» از او نشأت گرفته، راهی ندارد.۵۹
هم چنین از دیدگاه نهج البلاغه، روح و نفس آدمی حقیقت او را تشکیل می دهند و نقش بدن برای روح، هم چون ابزار است. حقیقت انسان نه بدن اوست و نه مجموع وترکیبی از روح و بدن. بلکه بدن انسان فرع است و روح اصل؛ اگر چه روح برای زندگی خود در این دنیا نیازمند بدن و اعضای آن است. با تعلق گرفتن روح به بدن است که عنوان انسان به او داده می شود. بدن انسان از طبیعت و خاک و گل جسمانی منشأ گرفته، اما روح که اصل و حقیقت انسان است خاست گاهی روحانی و الهی دارد.۶۰
۱-۲. چیستی و حقیقت انسان از دیدگاه شخصیت ها و گروه های مختلف
در این جا دیدگاه های مختلفی که در مورد حقیقت انسان وجود دارد بررسی می شود تا به نظر فارابی و علامه در این زمینه برسیم:
ابن سینا می گوید: «فلیس الانسان انسانا، بانه حیوان، أو مائت، أو شی‏ء آخر، بل بأنه مع حیوانیته ناطق.»۶۱؛ انسانیت انسان به حیوان بودن او یا به می
را بودن او یا به چیز دیگرى از این قبیل نیست بلکه به این است که در عین حیوان بودن، ناطق است.
نیز در مورد مجموعه معانى و مفاهیمى که از اجتماع آن ها حقیقت‏ انسان تشکیل مى‏شود گفته است: «مثال این مطلب انسان است، انسان محتاج است به این که جوهر باشد، و داراى ابعادى باشد که بتوان طول و عرض و عمق را در آن فرض کرد، و داراى نفس باشد، و نفس او چنان باشد که بتواند با آن تغذیه کند، و احساس کند، و اراده حرکت داشته باشد، و با وجود این چنان باشد که بتواند معقولات را درک کند و حرفه‏ها را بیاموزد و بیاموزاند … وقتى تمام این صفات جمع شد، از اجتماع آنها ذات واحدى تشکیل مى‏شود که آن را انسان مى‏نامند.»۶۲
علامه حسن زاده آملی در مورد حقیقت انسانی به این امر اعتقاد دارند که انسان یک حقیقت ممتد از فرش تا عرش است. مرتبه ی نازل او بدن اوست که در این نشئه، بدن عنصری اوست

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *