دانلود رایگان پایان نامه روانشناسی – اثرات درمان نوروسایكولوژی در كارآمدی خواندن دانش‌آموزان مبتلا به نارسا خوانی تحولی قسمت 19


دانلود پایان نامه

این تکه ای از پایان نامه کارشناسی ارشد رشته روانشناسی و علوم تربیتی با عنوان اثرات درمان نوروسایكولوژی در كارآمدی خواندن دانش‌آموزان مبتلا به نارسا خوانی تحولی می باشد برای دیدن بقیه قسمت ها می توانید از قسمت بالای سایت کلمه کلیدی مورد نظر را سرچ کنید

سایت ما حاوی تعداد زیادی پایان نامه رایگان در رشته روانشناسی و علوم تربیتی و مشاوره می باشد می توانید از قسمت دسته بندی که در بالای سایت قرار دارد بقیه پایان نامه ها را هم ببینید و از متن کامل آنها استفاده نمایید

برای دانلود متن کامل پایان نامه های کارشتاسی ارشد روانشناسی و علوم تربیتی  می توانید لینک های زیر را هم ببینید :

قسمت اول لیست پایان نامه های دانلودی رشته روانشناسی و علوم تربیتی  176 پایان نامه

قسمت دوم لیست پایان نامه های دانلودی رشته روانشناسی و علوم تربیتی  163 پایان نامه

قسمت سوم لیست پایان نامه های دانلودی رشته روانشناسی و علوم تربیتی  208 پایان نامه

قسمت چهارم لیست پایان نامه های دانلودی رشته روانشناسی و علوم تربیتی  214 پایان نامه

قسمت پنجم لیست پایان نامه های دانلودی رشته روانشناسی و علوم تربیتی  222 پایان نامه

دانلود پایان نامه رشته روانشناسی مقطع کارشناسی و کارشناسی ارشد همه گرایش ها : علوم تربیتی مشاوره

اگرچه دو نیمكره مغز تقریبا از نظر ساختاری یكسان هستند، از نظر كاركرد متفاوت هستند و این تفاوتها خیلی زود در زندگی بروز می‌كنند(كینزبورن[1] ، 1987 ؛به نقل از لرنر، 1997) . نیمكره چپ، فعالیتها و اعمال مربوط به زبان را كنترل می‌كند، در حالی كه نیمكره راست به محركات غیركلامی مربوط می‌شود. ادراك فضایی، ریاضیات، موسیقی، جهت‌یابی، توالی زمانی و آگاهی از بدن مربوط به نیمكره راست مغز است. بنابراین، هر چند محركهای شنوایی و بینایی به طور همزمان به هر دو نیمكره انتقال می‌یابند، اما این نیمكره چپ است كه به محركهای زبانی مثل كلمات، نمادها و تفكرواكنش نشان می‌دهد. افرادی كه در نیمكره چپ دچار آسیب‌مغزی شده‌اند، اغلب دارای مشكلات زبانی هستند(لرنر، 1993).

براساس نظریه گالابوردا[2] و گشویند[3](1985) مشكلات پردازش اطلاعات در افراد نارساخوان ناشی از تفاوتهای ساختاری بین نیمكره‌های مغزی است. و این تفاوتهای ساختاری احتمالا در دوره جنینی[4]ایجاد می‌شود. این دیدگاه از سوی مطالعات بعدی مورد حمایت قابل ملاحظه‌ای قرار گرفته است. كینگ و هیند[5] (2002) براین باورند كه یافته‌های حاصله از مطالعات انجام شده نشان می‌دهند كه ممكن است سلولها در برخی از نواحی مغز بدرستی جایگزین نشده است، بویژه در لایه بیرونی کرتكس كه معمولا بدون سلول است. به اعتقاد گالابوردا و روزن[6] (2001)، جابجایی نا درست سلولها را می‌توان عمدتا در نیمكره چپ در نواحی مربوط به زبان پیدا كرد. آنها همچنین به تفاوتهای موجود در کرتكس بینایی و شنوایی اولیه اشاره كرده‌اند، جایی كه تفاوتهای موجود در نورون‌ها و الگوهای تقارن سلولی نیز می‌تواند نشان داده شود. یافته‌های این مولفان یك تبیین عصب شناختی برای مشكلات بینایی، شنوایی، حسی و ادراكی فراهم می‌سازد كه به اعتقاد پاره‌ای از پژوهشگران از جمله فیچ و همكاران، زفیرو[7] و ایدن (2000) آن مربوط به نارساخوانی است(رید، 2003).

خواندن یك فعالیت پیچیده است كه شامل تعامل چندگانه سیستم‌های حسی و شبكه مغزی می‌شود. نتایج بدست‌آمده از تحقیقات گالابوردا و همكاران برای آموزش و یادگیری خواندن دستاوردهایی را به ارمغان آورده است. یكی از دستاوردهای مهم این تحقیقات برای آموزش و یادگیری خواندن، محوراصلی مدلی گردید كه توسط بیكر پیشنهاد شد. بیكر (1990، 2002) این مدل را «مدل تعادل خواندن» نامید. این مدل در كشورهای مختلف توسط محققان برای طبقه‌بندی و درمان دانش‌آموزان نارساخوان بكار رفته است( به نقل ازرابرتسون، 2000). بیكر انواع مختلفی از خوانندگان نارساخوان از جمله نوع p (ادراكی) و نوع L (زبان‌شناختی) را شناسایی نمود كه هر كدام از آنها دارای برتری طرفی متفاوت بوده و مستلزم آموزش متفاوت می‌باشند. كودكان نارساخوان نوع p (ادراكی) از راهبردهای نیمكره‌راست برای پردازش استفاده بیش از حد نموده و ممكن است آنها از قدرت درك خوبی برخوردار باشند، اما سرعت خواندن آنها كند و آهسته است. از سوی دیگر، كودكان نارساخوان نوع L (زبان شناختی) از راهبردهای نیمكره چپ برای پردازش زودتر از موعد استفاده نموده و به نظر می‌رسد از ابتدا نیمكره چپ نقش فعال درخواندن داشته است. این كودكان سریع می‌خوانند و دچار خطاهای اساسی از جمله حذف، اضافه و جانشینی و…. می‌شوند(رید، 2003).

د- غلبه طرفی مغز[8]

ارتون[9] (1937) به عنوان یكی از اولین افرادی است كه مشكلات زبان و خواندن را بررسی كرد، وی عقیده داشت كه یك طرف مغز باید به طرف دیگر غلبه كند و نارسایی در تكلم، نوشتن، خواندن و غیره را در اثر عدم غلبه طرفی مغز می‌دانست(نادری و سیف نراقی، 1366) . به اعتقاد ارتون وارونه سازی حروف و لغات، نشانه‌ای از عدم غلبه طرفی درنیمكره چپ كه مركز زبان است، می‌باشد. براساس نظریه ارتون، نیمكره چپ باید بر نیمكره راست مسلط باشد و تداخل آن را که در زمان فعالیتهای زبانی باعث آشفتگی درزبان می‌شود، كنترل نماید. به طور معمول، نیمكره چپ در كاركردهای زبانی و نیمكره راست در كاركردهای غیركلامی تخصصی شده است. به هر حال، هر دو نیمكره مغز به گونه‌ای مستقل عمل نمی‌كنند، بلکه بین برخی از عناصر و كاركردهای آنها پیوستگی وجود دارد. پردازش و فرآیند یادگیری برعملكرد هر دو نیمكره وكاركردهای به هم پیوسته آنها وابسته است(كوتمن ولیبچ [10]، 1988 ؛ هیس كوك[11] و كینزبورن، 1987؛ به نقل از لرنر، 1997).

دومان و دلاكاتو[12] نیز نظریه خود را براساس غلبه طرفی مغز مطرح كردند. آنها معتقد بودند اگر یكی از دو نیمكره غالب نشود باید درباره مغز تردید داشت و دشواری درخواندن نتیجه حتمی این عدم رشد و تكامل است(سرحدی‌زاده،1368)

به طوركلی عدم برتری-طرفی، دشوار-خوانی در آینده را هشدار می‌دهد. مختلط بودن برتری -طرفی[13] نیز علائمی از آشفتگی و درهم ریختگی عملكرد سیستم مغز است. به این معنی كه تمام محركها وارد نیمكره غالب نمی شونددر نتیجه توانایی ازرمزخارج کردن یاخواندن آسیب خواهد دید.به هر حال             در این مرحله نباید برتری یك طرف یا طرف دیگر را با تاكید و اصرار به كودكان تحمیل كرد. هنگامی كه با انتخاب طبیعی برترشدن یك طرف خودشان را بدست می‌آورند، باید در تثبیت كامل برتری طرفی كه به طور طبیعی بدان گرایش یافته‌اند آنها را كمك نمود. اگر كودكی در این مرحله بدون برتری –طرفی باشد، احتمالا در كسب مهارت یك چشم-برتر رشد نخواهد كرد. نظر به اینكه سمبل‌های ظریف بینایی یعنی كلمات نوشته شده، از طریق چشم به مغز راه می‌یابند، درنتیجه تنها در یك نیمكره كنترل و درك می‌شوند. اما اگر به سبب عدم وجود چشم-برتر، در هر دو نیمكره ثبت شود، در كودك گرایش به «وارونه‌خواهی» و یا نوشتن «آینه گونه» پیدا می‌شود. در چنین شرایطی، باید برای تقویت چشم-برتر تلاش شود، تا«وارونه‌خوانی» و نوشتن «آینه‌گونه» به تدریج ناپدید شود(سرحدی‌زاده، 1368) . لذا در دوران رشد برتری –طرفی، باید به كودكان كمك كرد تا كاملا یك-طرفه شوند.

بر مبنای مدل تعادل خواندن بیكر(1990- 2002 ) در فرآیندتحول خواندن هر دو نیمكره چپ و راست نقش دارند. اعتقاد بر این است كه خواندن ابتدا مستلزم یك تحلیل ادراكی از شكل و جهت حروف و كلمات می‌باشد. این تحلیل ادراكی توسط نیمكره‌راست صورت می‌گیرد. سپس باید این خواندن مقدماتی روان و سلیس شود این امر فقط در صورتی امكان پذیر است كه «صندلی مدیریت» خواندن، از نیمكره راست به نیمكره چپ منتقل شود. بنابراین، كودكان در مراحل مقدماتی برای اكتساب خواندن از راهبردهای دیداری – فضایی استفاده می‌كنند كه مربوط به كاركرد نیمكره راست است. در مراحل پیشرفته، كودكان به منظور خودكارشدن خواندن از راهبردهای زبانی بهره می‌جویند كه مربوط به كاركرد نیمكره‌چپ است. لذا وجود نارسایی در هر كدام از نیمكره‌های مغزی چپ و راست منجر به مشكلات خاص خواندن(نوعL یا نوع p می شود.

هـ : عوامل حركتی:

كاركرد سیستم حركتی را نمی‌توان تنها نتیجه فعالیت سلولهای هرمی واقع در قشر حركتی مغز دانست بلكه در انجام این كاركرد سطوح مختلف سیستم عصبی از عضلات و مفاصل، سطوح تحت قشری، مخچه، ساقه‌مغز، مغز میانی و حتی سیستم لیمبیك تا قشر مغز به طور هماهنگ و منظم دخالت دارند.

اگر مراكز تحت قشری به طور صحیحی عمل نكنند هماهنگی و موزونی حركت از بین می‌رود و اگر مفاصل و عضلات درست عمل نكنند علامتی جهت اصلاح حركت به مراكز قشر نمی‌فرستند و بدین ترتیب اجرا و صحت حركت غیرممكن می‌شود(سعید تقوی، 1380).

بنابراین برای هر كاركرد یك مركز خاص وجود ندارد بلكه عملكرد پیوسته، همزمان و درجه‌بندی شده مراكز و مناطق گوناگون سیستم عصبی عملكرد مناسب را شكل می‌دهند به طوری كه قطع یكی از حلقه‌ها یا اختلال در یكی از این مراكز كاركرد مربوطه را با اشكال روبرو می‌كند(همان منبع، 1380)

درزمینه مهارتهای حركتی كودكان نارساخوان، تحقیقات زیادی صورت گرفته است. پاره‌ای از پژوهشگران از جمله نیكلسون و فاوست[14](1999) اظهار می‌دارند كه عدم رسش مغز[15] ممكن است منجر به نارساخوانی شود و فراتر از آن می‌توان در اكتساب مهارتهای زبان، حركت و تعادل اختلال ایجاد كند(به نقل از رید، 2003) . پاره‌ای از مطالعات نیز، مشكلات حركات بزرگ و حركات ظریف را در افراد نارساخوان گزارش نموده‌اند(آگر[16]، 1992؛ دنسكلا[17] ، 1985؛ فلاری[18]، 2000 ؛ مك کرمیكلز[19]2000).

و: عوامل شناختی

در حالیكه معلم ممكن است در مواجهه با نارساییهای ذكر شده در ارتباط با عوامل عصب شناختی / زیست شناختی نارساخوانی با محدودیت مواجه شود، اما آموزشهای بسیاری می‌تواند برای بهبود مهارتهای پردازشی دانش‌آموزان نارساخوان، به خصوص مهارتهای آواشناسی آنان صورت گیرد(رید، 2003) ، ریزون (2002) پیشنهاد كردكه مهم است مهارتهای شناختی از رفتارهای قابل مشاهده تفكیك شد زیرا این جنبه‌های شناختی فقط قابل استنتاج است. با این وجود، عوامل شناختی مثل حافظه و مشكلات سرعت پردازش می‌تواند توسط معلم كلاس كه با راهبردها و پیشرفت یادگیری دانش‌آموز در ارتباط است، مشخص شود، و می‌تواند روی طرح درس و پیشبر‌د برنامه درسی تاثیر بگذارد، پاره‌ای از عوامل شناختی كه می تواند در ارتباط با نارساخوانی موثر واقع شوند، به شرح زیر است:

1) پردازش آوا شناسی [20]

هاگت وت[21] (1997) و لنبرگ[22] (2002) در مطالعات خود نشان دادند كه نارسایی آواشناسی درسن 6 سالگی قوی‌ترین پیش‌بینی‌كننده مشكلات نارساخوانی است. مطالعات دیگر بیانگر آن است كه سرعت‌گفتار[23] به عنوان پیش‌بینی كننده‌ای قوی برای مشكلات نارساخوانی است و این امر در تحول آزمون تواناییهای آواشناختی منعكس شده است (ماتر[24] و همكاران، 1997؛ هاچرواسنولینگ[25] ، 2002 ، به نقل از رید، 2003).

ولف،1966؛ ولف و ابرین[26] ، 2001 فرضیه«نقص دوگانه[27]» را مطرح كردند. فرضیه آنها براین اساس است كه افراد نارساخوان امکان دارد در پردازش آواشناسی و سرعت نامگذاری[28] مشكلاتی ، داشته باشند. جالب توجه است كه سرعت پردازش و سیالی معنایی در برخی آزمونهای متداول كودكان نارساخوان وجود دارد. بادین[29](1997) معتقد است شواهدی وجود دارد كه فرضیه نارسایی سه‌گانه دلالت براین امر دارد كه عوامل ارتوگرافی شامل مهارتهای دیداری است باید مورد توجه قرار گیرد.

2) فراشناخت:

اصطلاح فراشناخت[30]، به شناخت ما درباره‌‌ی فرآیندهای شناختی خودمان و چگونگی استفاده بهینه از آن برای رسیدن به هدف‌های یادگیری گفته می‌شود. راهبردهای فراشناختی، فرآیندهایی پی‌در‌پی‌اند كه شخص برای كنترل فعالیت‌های شناختی و برای اطمینان از دست‌یابی به یك هدف شناختی به كار می‌گیرد. این فرآیندها به شخص در تنظیم و هدایت یادگیری، برنامه‌ریزی و نظارت بر فعالیت‌های شناختی، و همچنین در وارسی آن فعالیت‌ها كمك می‌كند(لوینگس‌تون[31]، 1997، به نقل از یعقوبی و همكاران، 1383).

بسیاری از دانش‌آموزان مبتلا به اختلال یادگیری از راهبردهای فراشناختی ضعیفی برخوردارند. بسیاری از آنها فاقد راهبردهای  طرح ریزی[32] ، نظارت[33] ، و ارزیابی[34] رفتارهای خودشان می‌باشند(انگلرت[35]و هایبرت[36] و استوارت[37] ، 1988؛ پاریس و مایرز[38]، 1981، به نقل از رید، 2003) . همچنین راهبردهای درك خواندن دانش‌آموزان مبتلا به اختلالهای یادگیری به اندازه دانش‌آموزان نرمال تحول نمی‌یابد. آنها همچنین ممكن است در جستجو و استفاده از ساختار متن خاص به عنوان یك چهارچوب سازمان‌یافته برای هدایت رمزگردانی و یادآوری كمتر ماهر باشند و در مقایسه با خوانندگان بهنجار، از یادآوری ضعیف ‌تری برخوردارند. (مایرز و همكاران، 1980، به نقل از رید، 2003).

و: عوامل رفتاری:

مشاهدات انجام شده بر روی فعالیت‌های خواندن و هجی‌كردن می‌تواند در سطح رفتاری توصیف شود. این رفتارها مستقیما قابل مشاهده هستند. از ویژگیهای قابل مشاهده نارساخوانی می‌توان هجی‌كردن ناصحیح كلمات، یا خواندن كلمات به طور نادرست را ذكر كرد. نباید از نظردور داشت‌  که چنین مشاهداتی تحت تاثیر شماری از عوامل محیطی از جمله زمینه‌های فرهنگی و اجتماعی، و محیط كلاس درس قرار می گیرد. عمدتا عوامل رفتاری با عوامل آموزشی ارتباط دارد، برخی از این عوامل در زیر مورد بحث قرار می‌گیرد.

1) آگاهی آواشناسی[39] و برنامه‌های چند حسی[40]

در نظام‌های آموزشی، فعالیت‌های قابل توجهی در مطالعه آگاهی‌های آواشناختی در ارتباط با نارساخوانی وجود داشته است. این فعالیت در تحول ارزیابی و آموزش موضوعات از جمله آزمون تواناییهای آواشناسی (ماتر[41]و همكاران، 1997) ، مجموعه‌ ارزیابی آواشناسی (فردریكسون[42] و همكاران، 1997)، آزمون غربالگری نارساخوانی (فاوست ونیكلسون، 1996) و فهرست راهنمای شنیداری و سوادخواندن و نوشتن (ویدن[43] و رید، 2001) منعكس شده است. علاوه بر آن، رویكردهای آموزشی آواشناسی بسیاری وجود دارد مانند پیوستگی صدا(هاچر[44]، 1994) ، برنامه آموزشی آگاهی‌های آواشناسی(ویلسون، 1993) ، نظام آموزشی چند حسی هایکی[45] (كامبلی[46]، 2001) و نظام‌آموزش چندحسی برای خواندن(جانسون و همكاران، 1999، به نقل از رید، 2003).

وایز و همكاران[47] (1999) مقیاس وسیعی را تهیه كردند كه انواع مختلف«برنامه‌های ترمیمی[48]» را در برمی‌گرفت و سپس دریافتند كه آموزش آگاهی‌های آواشناسی در مقایسه با آموزش با رویكردی با ساختار خوب و متعادل برای خواندن از اهمیت كمتری برخوردار  است آدامز[49] (1990) اظهار نمود كه تركیب رویكردهای آواشناسی و رویكردهای «كل زبان»[50] برای خواندن نباید ناهمساز به نظر ‌آید. در حقیقت امروزه به خوبی روشن شده است كه خوانندگاه ضعیف بیشتر از خوانندگان قوی به متن متكی هستند(نیشن[51] و اسنولینگ[52] ، 1998) . لذا برنامه تجربه زبانی به همان اندازه   آموزش آواشناسی ساختارمند برای كودكان نارساخوان حیاتی است. بویژه در بخش آموزش دبیرستان ممكن است ارائه برنامه مبتنی برآواشناسی برای دانش‌آموزان نارساخوان نامناسب باشد. برای این دانش‌آموزان ممكن است برنامه‌های تجربه زبانی و فعالیت‌های درك مطلب مناسب باشد(رید، 2003).

2) پردازش نیمكره راست:

وست[53](1997) براساس نتایج تحقیقات گالابوردا نشان داد كه افراد نارساخوانی كه پردازشگر نیمكره راست هستند واقعا در برخی موقعیت‌ها سود می‌برند. این امر بر جنبه مثبت نارساخوانی دلالت دارد. علاوه بر آن، وست اظهار می‌دارد كه انتقال دانش و درك مطلب به طور فزاینده‌ای دیداری می شود و اینكه آن دسته از افرادی كه مهارتهای دیداری‌شان را بخوبی رشد داده‌اند می‌توانند در اكتساب زبان دانش دیداری برتری یابند(رید، 2003).

ح– عوامل محیطی:

محیط در تمام مراحل مدل فریث و مورتن(1997) تاثیر می‌گذارد. این مدل تعاملی است، بدین معنا كه تمام مولفه‌های مدل عصب شناختی، شناختی و رفتاری- با یكدیگر تعامل دارند و بر یكدیگر اثر می‌گذارند. به هر حال این فرآیند توسط محیط تحت تاثیر قرار می‌گیرد. محیط به طور جدی عوامل اجتماعی و فرهنگی را كه افراد با خود به فضای یادگیری می‌آورند، به خدمت می‌گیرد، اما این امر معنایی فراتر از آن دارد. محیط شامل محتوای یادگیری در كلاس درس، مدرسه و قلمرو آموزشی می شود. این امر یادگیرنده‌ها و كاركنان را تحت تاثیر قرار می‌دهد. بنابراین مهم است كه سبكهای یادگیری افراد و اولویت‌های آنان در مواد آموزشی، سیاست مدرسه، اختیارات و آموزش كاركنان در نظر گرفته شود. این عوامل می تواند به فراهم كردن یك محیط حمایت‌كننده كمك كند كه تاثیر عمیقی بر برآیند تجربه یادگیری برای دانش‌آموزان نارساخوان خواهد داشت (رید، 2003).

اغلب مربیان احساس می‌كنند كه محیط‌های نامناسب یا یادگیری ضعیف به طور معناداری با مشكلات یادگیری و رفتاری اكثر كودكان مبتلا به اختلال یادگیری مرتبط است(انگلمن[54]، 1977، لویت[55]، 1978) شواهدی وجود دارد مبتنی براین كه مشكلات اكثر دانش‌آموزان مبتلا به اختلال یادگیری از طریق آموزش منظم و مستقیم اصلاح می‌شود(بیجو[56] ، 1973، اپستین[57]، 1979) . برنامه‌های آموزشی ضعیف، فقدان فعالیت‌های انگیزشی و مواد و روشهای نامناسب به عنوان علت اختلالهای یادگیری دوران كودكی شناخته شده است(والاس[58] و مك ‌لوكلین[59] ، 1979، به نقل از لرنر، 1993).

بنابراین، تنظیم غیراصولی برنامه‌های درسی، متراكم كردن مواد آموزشی، تاكید بر محفوظات، عدم استفاده از مواد آموزشی مرتبط، بی‌توجهی نسبت به نیازها و ویژگیهای فردی دانش‌آموزان و ناتوانی در طراحی و اجرای برنامه‌های آموزشی انفرادی از جمله عوامل محیطی اختلالهای یادگیری است.

ط- عوامل عاطفی:

اغلب مولفان به وجود«اختلالهای رفتاری» در كودك نارساخوان اشاره كرده‌اند. بر اساس نظریه دبره-رتیزن(1979) از هر سه كودك نارساخوان ، دو كودك دارای تضادورزی، پرخاشگری، درخود فرورفتگی، ادرار بی‌اختیاری ثانوی و اختلالهای خواب هستند. اما عقاید درباره تفسیر این اختلالها متفاوتند.(دادستان. 1379).

برخی از محققان، اختلالهای رفتاری را پیامد مستقیم نارساخوانی و ناكامی‌های ناشی از آن می‌دانند. برای مثال دبره-رتیزن(1979) در بررسی 200 كودك نارساخوان به این نتیجه رسیده كه بی‌نظمی‌های ذكر شده در 80% موارد پس از آموزش خواندن ظاهر می‌شوند و بروز اختلال به بازخورد خانوادگی نیز وابسته است. چه هنگامی كه والدین تفاهم و محبت نشان می‌دهند، اختلالهای رفتاری بندرت مشاهده می‌شوند و وقتی طرد كننده‌ و انعطاف ناپذیرند، مشكلات زیادی به وجود می‌آیند(دادستان، 1379)

با این حال، اگر اختلالهای رفتاری دارای نقش‌غیرقابل انكار در پدیدآیی و تشدید نارساخوانی هستند ولی تعیین مستقیم یا غیرمستقیم آنها بسیار مشكل است. این احتمال وجود دارد، در گروهی از نارساخوانها، اختلالهای رفتاری دارای جنبه نخستین باشد. افراد این گروه، كودكانی هستند كه در همه سطوح تحول‌نایافته‌اند، فاقد كنجكاوی عقلی می‌باشند و با خود و جهان پیرامون خود سازش نایافته‌اند. بدین ترتیب مشكلات خواندن در آنها به تشدید تحول نایافتگی و افزایش وابستگی به محیط(بخصوص مادر) منجر می‌شود و نسبت به مدرسه رغبتی نشان نمی‌دهند(دادستان، 1379).

بالعكس، در گروهی دیگر از نارساخوانها، مشكلات رفتاری جنبه ثانوی واكنشی دارند. برای این كودكان، نارساخوانی یك شكست است؛ شكستی كه برحالت عاطفی آنها تاثیر می‌گذارد، باعث پرخاشگری یا بازداری می‌شود، ضمن آنكه انزجار خاصی را نسبت به زبان نوشتاری در آنها به وجود می‌آورد. متاسفانه بررسیهای تجربی به منظور متمایزكردن مبانی نخستین یا ثانوی اختلالهای رفتاری در دست نیستند و نظریه‌های عنوان شده بیش از آنكه بر واقعیتهای تجربی متكی باشند، بر مفاهیم نظری استوارند(دادستان، 1379).

8ـ دیدگاههای مختلف در مورد نارساخوانی

محققان مختلف، نارساخوانی را از دیدگاهای مختلف، مورد بررسی قرار داده‌اند و هر یك سعی نموده‌اند تابدین وسیله علل و فرآیندهای زیربنایی نارساخوانی را مشخص سازند. در پژوهش حاضر نارساخوانی از دیدگاه نوروسایكولوژی مورد بررسی قرار گرفته است.

نارساخوانی از دیدگاه نوروسایكولوژی:

نوروسایكولوژی علمی است كه به بررسی رابطة علوم روان شناسی و عصب شناختی می‌پردازد. در این حوزه رشد و یكپارچگی سیستم اعصاب مركزی و ارتباط بین كنش مغز و رفتار افراد را مورد بررسی مطالعه قرار می‌دهد (فنیل[60]،، 1995). بنابراین، نوروسایكولوژی ارتباط بین کنش مغزورفتارانسان را بررسی می کند.در گذشته بیشترتحقیقات نوروسایکولوژی بر رفتار بزرگسالان مبتلا به آسیب مغزی متمركز شده است، اما تحقیقات اخیر به تبیین اختلالهای یادگیری بویژه نارساخوانی پرداخته است (هیند[61]، 1992؛ لیون[62] و همكاران، 1991؛ هیسكاك[63] و كینسبورن[64]، 1987؛ آبرزات[65] و هنید، 1987، اسونسون[66] 1996؛ به نقل از لرنر، 1997).

این دیدگاه، تفاوتهای موجود بین نیمكره‌های مغزی چپ و راست را از لحاظ كاركردی مورد بررسی قرار می‌دهد. زیرا دو نیمكره مغز تقریباً از نظر ساختاری یكسان هستند اما از نظر كاركرد متفاوت‌اند. یعنی هر نیمكره مغز دارای یك لب پیشانی[67]، لب گیجگاهی[68]، لب پس سری[69] و لب آهیانه‌ای و یك ناحیه حركتی است (هیسكاك و كینسبورن، 1987، به نقل از لرنر، 1997). نیمكره راست با محركهای غیركلامی سروكار دارد. ادراك فضایی، ریاضیات، موسیقی، جهت‌یابی، توالی زمانی و آگاهی بدنی كاركردهای مربوط به نیمكره راست هستند. اما نیمكره چپ با محركهای كلامی و تكالیف زبانی سروكار دارد. بنابراین، فعالیت‌های خواندن، هجی كردن عمدتاً كاركردهای مربوط به نیمكره چپ هستند (هیسكاك، كینسبورن، 1987، به نقل از لرنر، 1997).

این دیدگاه به بررسی نارساییهای ادراكی، شناختی و حركتی افراد مبتلا به اختلالهای یادگیری می‌پردازد و سپس ارتباط این نارساییها را با ساختار و كاركرد مغز مورد بررسی قرار می‌دهد (گاددز[70]، 1985، به نقل از لرنر، 1993). به اعتقاد پاره‌ای از دانشمندان، نارساخوانی اساسی عصب‌شناختی دارد و اینكه مشكل آنها در كسب مهارتهای خواندن از كاركرد مغزی نابهنجار ریشه می‌گیرد. با رشد دانش پیرامون مغز و ارتباط آن با خواندن، مداركی وجود دارد كه تأكید می‌كند مغز افراد نارساخوان از نظر ساختاری و كاركردی از مغز افراد بهنجار متفاوت است. مطالعات پژوهشی دربارة مغز افراد نارساخوان، بیشتر از نوع مطالعات كالبد شكافی بعد از مرگ است. در این پژوهشها از فنون تصویربرداری جدید مغز و مطالعات ژنتیك اختلالهای یادگیری استفاده می‌شود (شرمن[71]، 1995؛ لیون[72]، 1995؛ لیون و نیوبای[73]، ریچ[74] و كلیدول[75]، 1991؛ به نقل از لرنر، 1997).

شواهد مستند وجود دارد مبنی براینكه ساختار مغز افراد نارساخوان متفاوت از افراد عادی است از طریق مطالعات كالبدشكافی پس از مرگ بدست آمده است. این مطالب بر روی بافتهای مغزی افراد نارساخوان، بعد از مرگ آنها صورت گرفته است. برخی از این افراد، كسانی بوده‌اند كه به گونه‌ای ناگهانی دراثر شرایط خاصی مثل حوادث موتورسواری مرده‌اند. تاكنون، بافتهای مغز 8 نفر، شامل 6 مرد و 2 زن بررسی شده‌است. یافته‌های قابل توجه این است كه در همه موارد، مغز آسیب ساختاری داشته است. پلنوم تمپورال[76]، ناحیه شنیداری در بالای لب تمپورال است كه هم در نیمكره چپ و هم در نیمكره راست وجود دارد. در اكثر بررسیها بر آسیب وارده به این ناحیه در افراد نارساخوان اشاره كرده‌اند. در نیمكره چپ، این ناحیه با كنترل زبان ارتباط دارد. در بیشتر افراد این ناحیه نامتقارن[77] است بدین معنا كه ناحیه موجود در نیمكره چپ بزرگتر از ناحیه موجود در نیمكره راست است. به هرحال، در مطالعات انجام شده بعد از مرگ، مشاهده گردیده است كه این ناحیه در نارساخوانها به صورت متقارن است؛ یعنی نواحی موجود در هر دو نیمكره هم اندازه هستند. برخی دیگر از مطالعات نشان داده‌اند كه پلنوم تمپورال در نیمكره چپ نسبت به نیمكره راست در قیاس با افراد بهنجار كوچكتر است. این مطالعات با مدارك جمع‌آوری شده از فنون تصویربرداری مغزی جدید همخوان است (لرنر، 1997).

نتایج تحقیقات گالابوردا و همكارانش (1985) نشان داده است كه در كودكان دارای اختلالهای یادگیری، منطقه پلانوم گیجگاهی و قشر آهیانه‌ای ـ پس سری در نیمكره راست و چپ با هم متقارن هستند. آنها فرض كردند كه این افراد، رشد كندی در نیمكره چپ مغز دارند و در نتیجه نیمكره راست به طور جبرانی رشد كرده و دو نیمكره با هم متقارن می‌شوند.بنابراین، مناطق یاد شده در نیمكره چپ افراد دارای اختلالهای یادگیری، كوچكتر از افراد طبیعی و نیمكره راست‌شان بزرگتر از نیمكره راست افراد طبیعی است. نتیجه قابل قبولی كه می‌توان از تقارن مغز گرفت این است كه تعادل طبیعی بین نیمكره چپ و راست در طول یك تكلیف یادگیری، از هم گسیخته شده و در نتیجه سطح كنش یادگیری پایین می‌آید.

یافته‌های گالابوردا و همكارانش در سال 1990 نشان داد كه مغز افراد نارساخوان مورد مطالعه، دامنه بزرگی از میكرودیس ژنز موضعی[78] (به معنای اختلال ناچیزی در تشكیل قسمتی از مغز به طور موضعی) را در قشر مغزی نشان می‌دهند. در مردان مورد مطالعه، ناهنجاری‌ها شامل وجود آشیانه‌هایی از سلولهای عصبی در لایه اول (كه نورونهای نابجا بودند) و ناهنجاری در گردش خون مغز می‌باشد. نورونهای نابجا كه سطح فوقانی قشر را خراب می‌كند، درتعداد زیادی از افراد (30 تا 100 مورد در هر مغز) وجود داشت. این نورونها در نیمكره چپ بیشتر از نیمكره راست دیده شدند و بیشتر در مناطق پشت شیار سیلویوس و مرزهای عروق قدامی وجود داشتند. در زن‌ها از بین رفتن سلول‌های عصبی و گلیا[79]، اسكارهای میلینه شدن[80] در مناطق پشت شیار سیلویوس و مناطق مرزی سرخرگهای مغز دیده شد.

همچنین، گالابوردا و همكاران وی (1989) و محققان دیگر همچون ساتز (1990) در تحقیقات خود به نتایج مشابه‌ای رسیدند. تحقیقات گالابوردا روی مغز افراد مبتلا به نارساخوانی پس از مرگ صورت گرفته است. او پی برد نابهنجاریهایی مثل قرار گرفتن نادرست و نابجا نرونها در دو نیمكره مغزی بویژه در نیمكره چپ مغز وجود دارد. فرض بر این است كه چنین نابهنجاریهای سبب مشكلات خواندن می‌شود و این نابهنجاریها در دو نیمكره مغزی دیده می‌شود، ممكن است حداقل دو نوع نارساخوانی را به همراه داشته باشد. یك نوع نارساخوانی ممكن است ناشی از مشكلات پردازش در نیمكره چپ مغز باشد و نوع دیگر نارساخوانی ناشی از منفعل بودن نیمكره راست مغز باشد. ساتز (1990) سعی نمود ارتباطی رابین پاتولوژیهای مغزی كه توسط گالابوردا مطرح شده و مدل تعادل نارساخوانی بیكر ایجاد كند (بیكرورابرتسون، 2002).

بر مبنای مدل تعادل خواندن بیكر، كاركردهای مربوط به نیمكره راست و چپ با نظریات مربوط به برتری جانبی تفاوت دارد. زمانی كه مدل تعادل خواندن توسط بیكر مطرح گردید. تحقیقات نوروسایكولوژی روی برتری جانبی كاركرد نیمكره‌های مغزی متمركز بود. اعتقاد بر این بود كه زبان گفتاری توسط نیمكره چپ كنترل می‌شود و ادراك دیداری فضایی توسط نیمكره راست كنترل می‌شود. اما بزودی در قواعد زبان گفتاری آشكار گردید كه بجای نیمكره چپ مغز، به نیمكره راست نیز وابسته است. همچنین، هنگامی كه متنی جدید و به صورت ناآشنا و عجیب و غریب نوشته شود، پردازش آن توسط نیمكره راست صورت می‌گیرد نه نیمكره چپ (فگلیون[81] و همكاران، 1969، به نقل از بیكر و رابرتسون، 2002). علاوه بر آن اكنون بخوبی مشخص شده است كه نقش نیمكره‌های مغزی چپ و راست در زبان عمدتاً وابسته به سن اكتساب زبان است (بیكر و رابرتسون، 2002).

براساس مدل تعادل خواندن بیكر، نارساخوانی ناشی از نارسایی در نیمكره مغزی راست یانیمكره مغزی چپ، می‌باشد (بیكرورابرتسون، 2002). برطبق این مدل، خواندن عمدتاً در مراحل مقدماتی توسط نیمكره راست و در مراحل پیشرفته توسط نیمكره چپ صورت می‌گیرد. بنابراین، تحول خواندن متضمن انتقال كار از نیمكره راست به نیمكره چپ مغز می‌باشد، در حالیكه در كودكان نارساخوان این انتقال صورت نمی‌گیرد به نظر می‌رسد علت آن ناشی از وجود اختلال در ساختار یا كاركرد نیمكره‌های مغزی (یكی از نیمكره‌های مغزی یا هر دو نیمكره مغزی) باشد (بیكر و رابرتسون، 2002).

[1]– Kinsbourne

[2]– Galaburda

[3]– Geschwind

[4]– prenatal

[5]– kyight and Hynd

[6]– Rosen

[7]– Zeffiro

[8]– Dominance Hemispheric

[9]– Orton

[10] – Cotman & Lybch

2- Hiscock

3- Doman & Delacato

4- Mixed – Sidedness

[14]– Nicolson & Fawcett

[15]– Cerebellar immaturity

[16]– Augur

[17]– Denckla

[18]– Flory

[19] -Mccormicls

[20]– phonological processing

[21]– Hagtvet

[22]– Lundberg

[23]– speech Rate

[24]– Muter

[25]– Hatcher and Snowling

[26]– Wolf & Obrien

[27]– double deficit

[28]– Naming Speed

[29]– Badian

[30]– Metacognition

[31]– Livengston

[32]– Planing

[33]– Monitor

[34]– evaluate

[35]– Englert

[36]– Hiebert

[37]-stewart

[38]– paris & Myers

[39]– phonological Awareness

[40]– Multisensory programes

[41]– Muter

[42]– Fredricksoon

[43]– weedon

[44]– Hatcher

[45] – Hickey

[46]– Combley

[47]– wise

[48]– Remediation

[49]– Adams

[50]– whole Language

[51]– Nation

[52]– snowling

[53]– west

[54]– Engelman

[55]– Lovitt

[56]– Bijou

[57]– Epstein

[58]– Wallace

[59]– MC Loughlin

[60]– Fennell

[61]– Hynd

[62]– Lyon

[63]– Hiscock

[64]– Kinsbourne

[65]– Obrzut

[66] – Swanson

[67] – Frontal Lobe

[68] – temporal Lobe

[69] – Occipital bobe

[70] – Gaddes

[71] – Sehrman

[72] – Lyon

[73] – Newby

[74] – Richt

[75] – Caldwell

[76] – Planum temporale

[77] – assymmetrical

[78] – Local microdysgenesi

[79] – Gliosis

[80] – Myelination Scars

[81] – Faglioni

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *