تعریف ادارة خدمات توانبخشی از اختلالهای یادگیری دانلود رایگان پایان نامه روانشناسی – اثرات درمان نوروسایكولوژی


دانلود پایان نامه

4) تعریف ادارة خدمات توانبخشی از اختلالهای یادگیری

اداره خدمات توانبخشی[1] (RSA)، اختلالهای یادگیری را در چهارچوب دیدگاه عصب ـ روان‌شناختی[2] تبیین و تعریف ذیل را ارائه نمود:

«افراد مبتلا به اختلالهای یادگیری در زمینه‌هایی از جمله ادراك و فهم یا كاربرد زبان گفتاری یا نوشتاری دچار مشکل هستند. این اختلال ناشی از بدعملکردی سیستم اعصاب مرکزی است. این اختلال به صورت مشكلاتی در یك یا چند زمینه از جمله توجه، استدلال، حافظه، ارتباط، خواندن، نوشتن، هجی كردن، حساب، هماهنگی، شایستگی اجتماعی و رشد یافتگی هیجانی آشكار می‌گرد» (شایپرو و ریچ،[3] 1999).

شایان ذكر است كه برخی از تعاریف اختلالهای یادگیری از جمله کمیته مشترک ملی واداره خدمات توانبخشی ، اختلالهای یادگیری را ناشی از بدعملكردی سیستم اعصاب مركزی می‌دانند كه مدنظر هدف پژوهش حاضر است. پژوهش حاضر به تشخیص، طبقه‌بندی و درمان نارساخوانی از دیدگاه نوروسایكولوژی پرداخته است. این دیدگاه، برمبنای مدل تعادل خواندن بیكر نارساخوانی را ناشی از بدعملكردی سیستم اعصاب مركزی می‌داند. به اعتقاد بیكر (2002) نارساخوانی ناشی از وجود نارسایی در كنش نیمكره مغزی چپ یا راست می‌باشد.

 

2ـ سیر تحول تاریخی اختلالهای یادگیری

به اعتقد لرنر (1993) فرآیند تحول وشكل‌گیری اختلالهای یادگیری چهار دوره متمایز را پشت سر گذاشته است. این چهار دوره به شرح زیر است:

تاكنون – 1980 1980-1960 1960-1930 1930-1800
دوره معاصر، ظهور جهت‌گیری‌ها دوره یكپارچگی، به‌كارگیری ابزارها در مدارس دوره انتقالی، مطالعة بالینی كودكان دوره بینانگذاری، تحقیقات مربوط به مغز

 

 1)دوره بنیانگذاری: تحقیقات نخستین درباره مغز:

دوره بنیانگذاری[4] (1800 تا 1930) با تحقیقات علمی پایه در مورد مغز و اختلالات آن مشخص می‌شود. نظریه آسیب مغزی درباره كودكان مبتلا به اختلالهای یادگیری در این دوره شكل گرفته است. بسیاری از تحقیقات نخستین درباره مغز توسط پزشكان صورت گرفته است كه آنها به مطالعة بیمارانی پرداخته‌اند كه در اثر ضربه، تصادف یا بیماری دچار آسیب شده بودند. این دانشمندان،‌ داده‌های خود را از طریق مطالعه رفتار بیمارانی كه توانایی سخن گفتن یا خواندن را از دست داده بودند، بدست آوردند. همچنین، دانشمندان از طریق كالبدشكافی به مطالعه مغز بیماران آسیب‌دیده پرداختند و آنها به این نتایج دست یافتند كه فقدان توانایی سخن گفتن یا خواندن در بیماران مزبور به نواحی خاصی از مغز مربوط می‌شود كه آسیب دیده است (لرنر، 1993). پاره‌ای از مفاهیم مهم در این دوره به شرح ذیل است:

یك اندیشة شایع در قرن نوزدهم اعتقاد به جمجمه شناسی[5] بود كه رفتار غیرطبیعی و كنش مغز از طریق مطالعه شكل جمجمه فرد مشخص می‌گردید. اعتقاد بر این بود كه آسیب دیدگی سر[6]، مسائلی را در مورد مغز روشن می‌سازد. در دهه 1860، پاول بروكا[7] از طریق كالبد شكافی به مطالعة مغز بیمارانی كه توانایی سخن گفتن را از دست داده بودند، پرداخت. او دریافت كه نواحی خاصی از مغز (سمت چپ لب پیشانی[8]) آسیب دیده است (لرنر، 1993). كشف مهم وی به طور وسیع مورد توجه قرار گرفت، از آن زمان به بعد، فقدان توانایی سخن گفتن، آفازیای بروكا[9] نامیده شد. در این زمان، فردی به نام جان هاگلینگ جكسون[10] (1874) نظریه موضع‌یابی[11] را مورد انتقاد قرار داد و اعتقاد داشت كه تمام نواحی مغز با یكدیگر در ارتباط هستند و آسیب وارده به یك ناحیه مغز، كنش كلی مغز را تغییر می‌دهد. او مخالف این امر بود كه مغز انسان از مجموعه‌ای از مراكز مستقل تشكیل شده است. كارل ورنیكه[12] (1908) نواحی دیگری از مغز (لب‌گیجگاهی[13]) را توصیف كرد و وی این ناحیه را مسئول درك گفتار یا درك شنیداری دانست. ورنیكه مانند بروكا براین باور بود كه نواحی خاصی از مغز، فعالیت‌های خاصی را كنترل می‌كند .

جیمز هنشل وود[14] (1917) پزشكی بود كه اختلال كوری كلمه[15] را مورد مطالعه قرار داد كه این اختلال را به عنوان ناتوانی در تفسیر زبان نوشتاری علیرغم داشتن بینایی طبیعی تعریف كرد. وی علل ناتوانی خواندن پسری باهوش را مربوط به وجود نارسایی در شكنج زاویه‌دار[16] (ناحیه خاصی در مغز)مغز دانست (به نقل از لرنر، 1993).

در سال 1919، كرت گلد ستین پزشكی بود كه در طی جنگ جهانی اول به درمان سربازان آسیب دیده مغزی می‌پرداخت، او بر این باور بود كه آسیب مغزی، رفتار افراد را متأثر می‌سازد، و پی برد كه بسیاری از سربازان مبتلا به آسیب مغزی، دچار آشفتگی ادراكی، حواس‌پرتی[17] و بیش فعالی شده بودند. آنها همچنین قادر نبودند بخوبی بخوانند و بنویسند. سالها بعد، آلفرد اشتراوس[18] و هینزورنر[19] (1940) كارگلدستین را ادامه دادند.

اما آنها مطالعه خود را از سربازان آسیب دیده مغزی به دانش‌آموزان آسیب دیده مغزی گسترش دادند. نتایج این مؤلفان در مورد دانش‌آموزان مبتلا به آسیب مغزی نشان داد كه شباهت‌های بسیاری بین گروه مورد مطالعه آنان و گروه مورد مطالعه گلدستین وجود دارد. یعنی هر دو گروه رفتارهای مشابهی نشان دادند. بنابراین، این پیشگامان در شكل‌گیری اختلالهای یادگیری نقش مهمی دارند و تمركز آنها روی آسیب مغزی موجب گردید كه امروزه این حوزه اختلالهای یادگیری از آن متأثر گردد (اسمیت، 1998).

2) دوره انتقالی: مطالعه بالینی كودكان

در دوره انتقالی[20]، (1960-1930) مطالعات علمی در مورد مغز به سوی مطالعه بالینی كودكان مبتلا به اختلالهای یادگیری سوق داده شد و در جهت روشهای آموزشی سوگیری گردید. روان‌شناسان و مربیان، ابزاری برای تشخیص و درمان فراهم كردند، و آنها به مطالعه انواع اختلالهای یادگیری خاص كه در كودكان مشاهده شده بود، پرداختند.

تعدادی از متخصصان، نقش مهمی در شكل‌گیری حوزه اختلالهای یادگیری ایفاء نمودند. یكی از پیشگامان این حوزه، ساموئل ارتون[21] (1937) یك نورولوژیست بود كه علت اختلالهای زبان را فقدان برتری مغز دانست واین امر منجر به تحول روشهای آموزشی گردید كه به عنوان روش گلینگهام[22] شناخته شد. وی انجمن نارساخوانی ارتون را تأسیس كرد و كار وی را ادامه داد و امروزه این انجمن نقش فعالی در قلمرو اختلالهای یادگیری دارد. گریس فرنالد[23] (1943) به عنوان یك مربی نقش مهمی در رشد حوزه اختلالهای یادگیری داشت. فرنالد با تأسیس یك كلینیك درمانی در دانشگاه كالیفرنیا در لوس‌آنجلس، یك رویكرد ترمیمی[24] برای آموزش خواندن و هجی كردن تدوین كرد. سایر پیشگامانی كه در تحول قلمرو اختلالهای یادگیری نقش‌مهمی داشته‌اند عبارتند از: نیویل كپارت[25]، مارین فراستیگ[26]، هلمرمایكل باست[27]، ساموئل كرك[28]، بارش[29]، ویلیام گریك شانك[30].

در طول دوره انتقال، تغییرات بسیاری در اصطلاح‌شناسی ایجاد گردید. در این دوره اصطلاحاتی از جمله كودكان آسیب دیده مغزی[31]، سندرم اشتراوس[32]،  بدعملکردی جزئی مغز[33] و اختلالهای یادگیری بكار رفت. تحول و تغییرات اصطلاحات بیانگر پیشرفت تاریخی این حوزه است. پاره‌ای از این اصطلاحات علل مشكلات را به عوامل زیست‌شناختی نسبت می‌دادند و پاره‌ای دیگر آن را به عوامل محیطی و رفتاری نسبت می‌دادند.

اكنون به تشریح اصطلاحات مزبور در دوره انتقال می‌پردازیم:

الف ـ كودكان آسیب دیده مغزی:

می‌توان گفت كه بخشی از مطالعات اصلی و رسمی مربوط به اختلالهای یادگیری با كارهای اشتراوس و همكاران وی آغاز شد. در اواخر دهه‌های 1930 و 1940، اشتراوس و ورنر، به هم پیوستند تا به مطالعه كودكان عقب‌مانده كه عقب‌ماندگی آنها ناشی از آسیب دیدگی مغزی بود بپردازند. حاصل كار آنها نخستین كتاب «آسیب‌شناسی روانی و آموزش كودك آسیب دیده مغزی» به وسیلة اشتراوس ولتینن[34] (1947) بود. در این اثر كلاسیك، آنان كودكان آسیب دیده مغزی را چنین توصیف كرده‌اند:

«كودكان آسیب دیده مغزی كودكی است كه قبل، یا در حین، یا پس از تولد آسیبی به مغز او وارد شده یا دچار عفونت در مغز شده باشد. در نتیجه چنین آسیبی، ممكن است نارسایی در دستگاه عصبی حركتی ایجاد شود یا نشود؛ به هر حال چنین كودكی ممكن است اختلالاتی در ادراك، تفكر، و رفتارهای هیجانی به ظهور برساند، چه به تنهایی و چه به صورت تركیبی. این اختلالها را می‌توان با آزمونهای خاصی نشان داد. این اختلالها مانع فرآیند عادی یادگیری شده یا آنرا كند می‌كنند. روشهای آموزشی ویژه‌ای طراحی شده‌اند تا این نقصهای ویژه را رفع كنند (کریمی، ،1380، ص 4).

اشتراوس ولتینن (1947) معتقدند كه این آسیبهای مغزی بیشتر حاصل عوامل برون‌زاد[35] هستند تا عوامل درون‌زاد[36]. آسیب برون‌زاد به آسیبی اطلاق می‌شد كه خارج از ساختار ژنتیكی باشد (مثلاً نرسیدن اكسیژن در جریان تولد، تب فوق‌العاده شدید در دورة نوزادی، یا آسیب وارد شدن به سر به وسیلة چیزهایی چون فورسپس). عوامل درون زاد به ساختارهای مغزی یا الگوهای ارثی اطلاق می شود كه باعث ایجاد اختلال در یادگیری می‌شوند. اشتراوس و همكاران وی بین ویژگی‌های این دو عقب‌ماندگی (یعنی عقب‌مانده برون‌زاد[37] و عقب‌مانده درون‌زاد) تفكیك قائل شده‌اند. آنها هفت معیار برای طبقه‌بندی كودك عقب‌مانده برون‌زاد وضع كرده‌اند كه چهار معیار آن معیارهای رفتاری است كه در زیر توضیح داده می‌شوند:

1) اختلال های ادراكی[38]: هنگام نگاه كردن به یك تصویر، كودك دارای اختلال ادراكی ممكن است به جای دیدن كل آن، تنها جزئیات آن را ببینید یا زمینه و تصویر را از هم تمیز ندهد. مثلاً خطوطی كه تشكیل یك مثلث داده‌اند ممكن است به صورت سه خط جدا از هم و بی‌ارتباط به هم دیده شوند. همین طور كودكی كه دارای مشكل زمینه و تصویر است، ممكن است در دنبال كردن حروفی كه روی یك زمینه شامل منظره یك دورنما نوشته شده باشند، اشكال داشته باشد.

2) درجاماندگی[39]: درجاماندگی به معنی ادامه دادن یك فعالیت پس از آنكه آن را شروع كرده‌انداین اختلال معمولاً با دشواری در تغییر دادن از یك فعالیت به فعالیت دیگر همراه است. مثلاً كودك ممكن است به طور مكرر یك تصویر را رنگ كند و نتواند از آن دست كشیده به رنگ كردن تصویر دیگری بپردازند.

3) اختلالات مفهومی یا تفكر[40]: این اختلالات به مسائلی اطلاق می‌شود كه در ارتباط با سازماندهی اطلاعات یا افكارند.

4) اختلالهای رفتاری[41]: كودك دارای اختلال رفتاری ممكن است دارای رفتارهای بازداری نشده و بدون كنترل باشد، كه می‌توانند به صورت الگوهای رفتار بیش فعالی، نامعقول، یا انفجاری جلوه كنند.

سه معیار دیگر كه به عنوان معیارهای زیست شناختی طبقه‌بندی شده‌اند، به شرح زیرند:

1) علائم خفیف عصب شناختی[42]: این نابهنجاریهای ظریف و متعدد عصب‌شناختی می‌توانند شكل نابهنجاریهای كلی، آشفتگی در مورد غلبه طرفی، گام برداشتن‌های ناشیانه، یا مشكلاتی در انجام تكالیف حركتی ظریف را به خود بگیرند.

2) تاریخچة آسیب‌دیدگی عصب‌شناختی[43]: این وضعیت شامل شواهدی در پیشینه‌های پزشكی است كه گویای صدمه خوردن به دستگاه عصبی است.

3) فقدان تاریخچة عقب‌ماندگی ذهنی[44]: این معیار نابهنجاریهای مغزی ناشی از عوامل درون‌زاد یا ژنتیكی را نفی می‌كنند.

بعدها اشتراوس مشخص كرد كه تشخیص آسیب مغزی می‌تواند تنها با استفاده از معیارهای رفتاری صورت پذیرد. حذف ضروری بودن معیارهای زیست شناختی، فشار تشخیص دهندگان برای تعیین آسیب مغزی را كاهش داد و آسیب‌مغزی را تبدیل به یك اصطلاح شبه ـ پزشكی[45] كرد.

اشتراوس و همكاران وی مبنای تحقیقات و توصیفهای خود را كار با كودكان عقب‌مانده ذهنی قراردادند. كارهای آنها سرخطی شد برای كروك شانك تا مطالعاتی را در زمینة اثرات آسیب مغزی بر كودكان دارای بهره هوشی بهنجار آغاز كند. او و همكارانش اعلام كردند كه مسائل ادراكی توضیح داده شده به وسیلة اشتراوس منحصر به كودكان عقب‌مانده نیست. صاحبنظران حرفه‌ای و دیگران آگاهی یافتن نسبت به كودكان در همة سطوح بهره هوشی را كه مشكلات یادگیری آنها اساساً به آسیب مغزی منحصر بود، آغاز كردند. كروك شانك و همكاران وی شیوه‌های مداخله برای كودكان آسیب دیده مغزی را توضیح دادند. آنها اساساً بر نیاز به سازمان یافتگی مطالب، كاهش محركها (عوامل حواس پرتی)، و فعالیتهای ادراكی ـ حركتی[46] برای این كودكان تأكید ورزیدند (كریمی، 1380).

اما افراد بسیاری به اصطلاح آسیب مغزی اعتراض كردند. والدین آن را منفی می‌دانستند زیرا تصور می‌كردند كه این اصطلاح بر وضعیتی دایمی دلالت می‌كند. ورتیس[47] (1956) اظهار داشت كه این اصطلاح، به عنوان ابزاری برای طبقه‌بندی، توصیف، یا آموزش به كودكان، ارزش ناچیزی دارد. استیونس[48] و بیرچ[49] (1957) چهار مورداعتراض مهم را مطرح كردند. آنها به ویژه به این نكات اشاره كردند كه اصطلاح آسیب دیده مغزی (الف) علت ـ محور[50] است و به جنبه‌های رفتاری وضعیت مربوط نمی‌شود، (ب) با وضعیت‌هایی كه دامنه گسترده‌ای دارند (مثل فلج مغزی و صرع) تداعی می‌شود كه فاقد معنای مشخص است، (ج) برای برنامه‌ریزی‌های آموزشی مناسب مفید نیست، و (د) بیش از حد گسترده است و منجر به بیش ساده انگاری می‌شود.

[1] – Rehabilitation Services Administration

[2] – Psycho-neurolgical

[3] – Shapiro & Rich

[4] – Foundation phase

[5] – phrenology

[6] – Bumps on the head

[7] – Broca

[8] – Left Frontal Lobe

[9] – Broca’s aphasia

[10] – Hughlings Jackson

[11] – Localization

[12] – Wernicke

[13] – Temporal Lobe

[14] – Hinshelwood

[15] – word blindness

[16] – angular gyrus

[17] – Distractibility

[18] – strauss

[19] – werner

[20] – Transition phase

[21] – Orton

[22] – Gillingham

[23] – Fernald

[24] – Remedial

[25] – Kephart

[26] – Frostig

[27] – Mykel bust

[28] – Kirk

[29] – Barsch

[30] – Gruickshank

[31] – Brain – injured children

[32] – strauss syndrome

[33] – Minimal brain Dysfunction

[34] – Lehtinen

[35] – exogeneous

[36] – endogeneous

[37] – exogeneous Retarded

[38] – perceptual disorder

[39] – perseveration

[40] – conceptual or thinking disorders

[41] – Behaviornal disorders

[42] – slight neurological signs

[43] – A history of neurological impairment

[44] – No history of mental Retardation

[45] – pseudo – medical

[46] – perceptual-motor

[47] – wortis

[48] – stevens

[49] – Birch

[50] – cause – oriented

 

این تکه ای از پایان نامه کارشناسی ارشد رشته روانشناسی و علوم تربیتی با عنوان اثرات درمان نوروسایكولوژی در كارآمدی خواندن دانش‌آموزان مبتلا به نارسا خوانی تحولی می باشد برای دیدن بقیه قسمت ها می توانید از قسمت بالای سایت کلمه کلیدی مورد نظر را سرچ کنید

سایت ما حاوی تعداد زیادی پایان نامه رایگان در رشته روانشناسی و علوم تربیتی و مشاوره می باشد می توانید از قسمت دسته بندی که در بالای سایت قرار دارد بقیه پایان نامه ها را هم ببینید و از متن کامل آنها استفاده نمایید

برای دانلود متن کامل پایان نامه های کارشتاسی ارشد روانشناسی و علوم تربیتی  می توانید لینک های زیر را هم ببینید :

قسمت اول لیست پایان نامه های دانلودی رشته روانشناسی و علوم تربیتی  176 پایان نامه

قسمت دوم لیست پایان نامه های دانلودی رشته روانشناسی و علوم تربیتی  163 پایان نامه

قسمت سوم لیست پایان نامه های دانلودی رشته روانشناسی و علوم تربیتی  208 پایان نامه

قسمت چهارم لیست پایان نامه های دانلودی رشته روانشناسی و علوم تربیتی  214 پایان نامه

قسمت پنجم لیست پایان نامه های دانلودی رشته روانشناسی و علوم تربیتی  222 پایان نامه

دانلود پایان نامه رشته روانشناسی مقطع کارشناسی و کارشناسی ارشد همه گرایش ها : علوم تربیتی مشاوره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *