به چه دلیل باید باهوش باشیم


هوش
بیشتر از دو هزار سال پیش، افلاطون در کتاب “جمهوریت”، هوش رو تعیین کننده اصلی جایگاه سیاسی و اجتماعی افراد تعریف کرد. اما مطالعه علمی هوش، از قرن نوزدهم با ایده فرق های فردی در علم ژنتیک و تکامل شروع شد. روان شناسا فکر می کنند هیچ شاخه ای از روان شناسی به اندازه مطالعه و آزمایش هوش در بهزیستی آدم موثر نبوده (اسماعیلی، گودرزی ، 1386 ) .
هوش در سال 1905میلادی به وسیله آلفرد بینه وتئودور سیمون مطرح شد با وجودی که در مورد این پدیده بررسیای زیادی انجام گرفته و نظریهای متفاوتی ارائه شده اما هنوز صاحبنظران به هم جهتی کلی در مورد ابعاد جورواجور هوش دست نیافته ان در بین عقیده ها مطرح شده دو نظریه از مقبولیت بیشتری برخودرارند . ایمونز(،2000) تعاریف مختلفی رو ازهوش مطرح می کنه،اما هسته ی اصلی همه این تعاریف رو دقیق شدن روی حل مسأله واسه موافقت و رسیدن به اهداف می دونه و هوش رابه عنوان توانایی واسه رسیدن به اهداف در رویارویی با مشکلات طبق تصمیماتی که مبتنی براصول منطقیه تعریف می کنه.
در یک تعریف تقریباً کامل ، هوش رو مى توان ظرفیت یادگیری ، تمامیت علم کسب شده و توانایی صلح یافتگی با محیط دونست. هوش معنوى بیانگرمجموعه اى از توانایىا،ظرفیتها و منابع معنوى مى باشدکه کاربست اونا در زندگى روزانه مى تونه موجب افزایش برابری پذیرى فرد شه. درتعریف هاى موجود از هوش معنوى،به ویژه برنقش اون درحل مسائل وجودىویافتن معناوهدف دراعمال ورویدادهاى ؛زندگى روزمره تأکید شده در کل، هوش عموماً باعث موافقت فرد با محیط می شه و روش های مقابله با مسائل و مشکلات رو در اختیار اون قرار می بده. هم اینکه توانایی شناخت مسأله، ارائه راه حل پیشنهادی واسه مسائل جور واجور زندگی و کشف روش های موثر حل مسائل از ویژگی های افراد باهوشه)زوهر و مارشال،2000؛ والمن،2001؛ ناسل، 2004). در بیست سال گذشته معنی هوش به بخش های دیگری مثل هوش هیجانی ، هوش طبیعی ، هوش وجودی ،وهوش الهی گسترش پیدا کرده ،استرنبرگ (2001) گفت که واسه یک پیش بینی مناسب از موفقیتای افراد ورهبری نیازمند گسترش معنی هوش ،اون طرف هوشبهر هستیم
سالوی(2002)عنوان کرد هوش آدم تشکیل شده از مجموعه محدودی از قابلیتای شناختی نیس ، بلکه جنبه ای هیجانی هم می تونه در اون مطرح باشه ،مایر وسالوی (1997) هوش هیجانی رو شامل توانایی واسه تشخیص درست هیجانا وعواطف بقیه .جواب متناسب به اونا،هم اینکه برانگیختن ،آگاهی ونظم بخشیدن وکنترل پاسخای هیجانی خود می دونه.بار-اون(2002)پنج عامل داخل فردی ، بین فردی ،برابری پذیری ،مدیریت استرس وخلق کلی رو واسه هوش هیجانی مشخص کرده وآزمونی واسه اندازه گیزی اون ساخت(رجایی،1389( . هلما واستریزنک(2004)عنوان می کنن که هوش وجودی توانایی واسه یافنن معنا زندگیه وچهار عامل رو واسه هوش وجودی مشخص می کنن:
الف)توانایی درک ارزشهای به درد بخور احتمالی در موقعیتای عینی مثل (مشکلات زندگی،مریضی ،واز دست دادن نزدیکان وغیره )که فرد رو واسه پیدا کردن معنی جدیدی از زندگی وتعبیر وتفسیر اون به رقابت میکشونه وارزش مثبت دادن به این موقعیتا ومعنادار کردن اونا باعث هدفمندی ورضایت در زندگی می شه.
ب)توانایی واسه تشکیل مجموعه مراتبی از ارزشا واهداف که با سیستم اعتقادی منظم فرد مربوطه .
ج)مدیریت خودمون ومسائل ،جهت رسیدن به اهداف با روش های مناسب.
د)توانایی واسه تحت تاثیر قرار دادن وکمک به بقیه افراد در مورد پیدا کردن معنی زندگی.
توانایی واسه پیدا کردن معنی زندگی یک عنصر مهم در هوش الهی نیزه،هوش وجودی وهوش الهی هرچند که به طور کامل مثل نیستن ،اما سازه های در ارتباط به هم هستن که تا حدودی با یکدیگر برابری دارن(هلما واستریزنک،2004(