سرطان زمان کودکی و اثر اون بر سلامت روان والدین


سرطان زمان کودکی و اثر اون بر سلامت روان والدین

یافته های تحقیق شریعتی و داور منش(1370) نشون داده که وجود یک بچه مریض شدیدا بر سلامت روان          والدین اثر گذاره و موجب افزایش فشارهای جسمی و روانی بر والدین به ویژه مادران می شن و باعث             کاهش مقاومت اون در مقابل دچار شدن به بیماریا می شه و پس  اندازه مریضی رو در اونا فزونی می بخشه.

لاجوردی(1371) در مطالعه ای با عنوان بررسی مقایسه اندازه افسردگی مادران دارای کودکان گرفتار به سرطان و مادران کودکان عادی نشون داد که افسردگی در مادران دارای کودک مریض به طور معناداری بیشتر از مادران دارای کودک عادیه.

خواجه پور(1377) در پژوهشی نشون داد که واکنشای نوروتیک مادران کودکان مریض بیشتر از مادران کودکان عادیه و وجود اینجور وضعیتی در خونواده علاوه بر ایجاد مشکلات عاطفی و روانی واسه اعضای خونواده به ویژه مادر، خونواده رو دچار مشکلات اقتصادی و اجتماعی می کنه. هم اینکه بیشتر واکنشای مادران افسردگی، اضطراب و خشونت بوده.

یافته های تحقیق مهرابی زاده و همکاران (1380) نشون داده که بین سلامت روان والدین کودکان گرفتار به سرطان و والدین کودکان عادی فرق معنا داری هست.

والدین بیشتر به دلیل نبود باخبر شدن از دلیل و چگونگی انجام روشای درمانی و مراقبتی، نتیجه های اقتصادی به دلیل مریضی بچه، رنج مجبور شده بر بچه در طول مریضی، جدایی از کودک، نبود باخبر شدن از آینده مریضی (سنجری،2004) و مراقبتای دراز مدت و واکنشای جامعه در مقابل مریضی کودک رنج می برن و این مسائل می تونه باعث استرس و مشکلات روانی – اجتماعی و پس کاهش سلامت روان در هر کدوم از والدین شه (توسلی،2011).

به طورکلی خونواده کودک گرفتار به سرطان از دید داشتن کودکی متفاوت با سایر کودکان با مشکلات فراوانی در زمینه نگهداری اونا روبروس. مشکلات اقتصادی، مسائل حمایتی، وجود فرزندان دیگر، همه مسایلی هستن که بر والدین فشارهایی وارد می کنن که باعث ایجاد استرس در اونا می شه و در نتیجه برابری و سازگاری اونا رو تحت تاثیر قرار می بده و  به سلامت روان اونا آسیب وارد می کنه (خنجری،1392).

کمبود اطلاعات در مورد مریضی و علم کم واسه موافقت کودک با موقعیتای گذشته مثل عواملی هستن که باعث استرس روانی در والدین می شن (اوتمن،2011).

والدینی که کودکان اونا تحت درمان سرطان هستن، به ویژه اگه شدت درمان شدید و وضعیت سلامت کودک ضعیف باشه و زمان خیلی از تشخیص مریضی نگذشته باشه، اضطراب بیشتری دارن (اوتمن،2011).

واکنشای روانی مثل اضطراب، افسردگی، رد، عصبانیت،کاهش اعتماد به نفس در والدین کودکان سرطانی مشاهده می شه که به دلیل ترس از برگشت مریضی و آینده کودکه (فوتیادوآ،2008).

خیلی از تحقیقات نشون دادن تشخیص سرطان، بحرانی در کودک به وجود میاره که باعث استرس شدیدی در والدین شده و کارکرد اونا رو ناراحت می کنه (هان،2003).

سطح بالای اضطراب، افسردگی و استرس در مادران کودکان گرفتار به سرطان شایعه که بر توانایی موافقت انا تاثیر میذاره (فلاحی،1393).

افسردگی یکی از شایع ترین واکنشای روانی پس از دریافت خبر دچار شدن به بیماریای سخت، مثل سرطانه (وایت،2001).

والدین کودکان گرفتار به سرطان دچار سطوح بالایی از تنشای روانی-فیزیکی و تحریک پذیری یا خشم و اشکال در تمرکز می شن که سلامت روان اونا رو کاهش داده و یا بر اون تاثیر منفی میذاره (راستان،1391).

مریضی سرطان کودکان با در نظر گرفتن دراز مدت بودن درمان، خونواده ها رو دچار نا آرومی روحی-روانی می کنه و سلامت روان تموم اعضای خونواده رو تحت تاثیر قرار میده. سلامت روان شامل سلامت جسمی، سلامت کارکرد اجتماعی و علائم افسردگی و علائم اضطرابیه (صدیقی،1391).

یافته های بررسی(عزیزی،1391) نشون میده که آمار افسردگی متوسط و شدید در والدین کودکان گرفتار به سرطان بین 40 تا 54 درصد اون هاس. اندازه افسردگی در مادران کودکان گرفتار به سرطان، بیشتر از پدران بوده و بیشترین اندازه افسردگی والدین، در زمان تشخیص مریضی فرزندشون دیده می شه. علاوه بر این هر چی سن کودک کمتر باشه، احتمال شدت پیدا کردن افسردگی در والدین زیاد می شه.

2-7-2 رابطه بین سلامت روان با مقابله مذهبی

جمالی(1381) در تحقیق با عنوان  بررسی رابطه بین نگرشای مذهبی، احساس بخش بودن زندگی و سلامت روان در دانشجویان دانشگاهای تهران موضوع رو بررسی کرده. یافته های این تحقیق نشون داده که نگاه مذهبی وسلامت وسلامت روان اتحاد معنی داری رو نشون دادن. علاوه بر اینکه طبق آزمون تی جداگونه بین جنسیت و نگاه حاضر نشون میده با افزایش اندازه احساس معنا بخشی زندگی و نگاه مذهبی، سلامت روان هم زیاد می شه که این موضوع بیان کننده اندازه اهمیت معنا جویی و اعتقادات مذهبی در ایجاد و حفظ بهداشت روانی مردم س.

مقابله مذهبی منفی، با ایجاد سطوح بالاتر اضطراب، افسردگی، نشانگان پس آسیبی . کاهش عزت نفس، نتیجه های زیان باری واسه سلامتی آدما به دنبال داره (پارگامنت،1998).

باور به این که خدایی هست که موقعیتا رو کنترل می کنه و ناظر بر بندگانه تا حد بسیاری، اضطراب مربوط به موقعیت راکاهش می ده. طوری که بیشتر افراد مومن فکر می کنند که میشه از روش تکیه و توسل به خدا، اثر موقعیتای غیر قابل کنترل رو به شکلی کنترل کرد (فونتولاکیز،کوناستانشنوس،سیامولی،ملینا،مگیریا،استامانیا،2008).

هرتسگارد و لایت (1984) به این نتیجه رسیدن کسائی که به خاطر انجام مراسم مذهبی در کلیسا حاضر می شن، از اضطراب کمتری در مقایسه با گروه کنترل دارن.

فینی و مالونی (1985) در پژوهشی نشون دادن که دعا و نیایش، دلیلی موثر در کاهش اضطراب افراده.

روان شناسا بزرگی مثل یونگ (2002) و آلپورت (1995) به نقش و تاثیر مثبت مذهب در زندگی افراد پرداخته و اون رو با معنی می دونن.

مالتبی (2004) در پژوهشی به رابطه بین دینداری و بهداشت روانی پرداخته و به این نتیجه رسید که مذهب، سطح بهداشت روانی رو زیاد می کنه.

دولتی (2001) به نقل از حسین ثابت (2009) در تحقیق خود اتحاد برعکس بین اضطراب و مقابله مذهبی رو نشون داد.

اسمیت (2003) در یک فرا بررسی نشون داد که مذهبی بودن به طور میانگین، با سطوح کم تر افسردگی ارتباط داره.

برگین، مسترز و ریچاردز(1988) با فرا بررسی 24 مقاله پژوهشی به بررسی رابطه بین مذهب با سلامت روان پرداختن و نشون دادن که بین مذهب و سلامت روان رابطه مثبت هست.

آنو و اسکانسلز (2005) یه مطالعه فرا تحلیلی روی 49 تحقیق کّمی، که مربوط به مقابلهای مذهبی بود، انجام دادن. یافته های اونا نشون داد که مقابلهای مذهبی مثبت (مثل تهذیب،جستجوی ساپورت روحانیون و ارتباط الهی)، با تجربه افسردگی کمتر، اضطراب پایین تر و پریشونی کمتر، ارتباط تقریبا مثبت دارن. مقابلهای مذهبی منفی (مثل مجازات شدن از طرف خدا یا نسبت دادن مریضی به شیطان) ممکنه راهی به طرف رشد مثبت در بعضی از افراد باشدف اما با پریشونی، اضطراب و افسردگی بیشتر رابطه داره.

در پژوهشی (صولتی دهکردی،1380) روی نگاه مذهبی و مهارت ها مقابله و سلامت روان، 200 دانشجوی علوم پزشکی شهرکرد (105 زن و 95 مرد) مورد مطالعه قرار گرفتن. یافته های حاصل نشون دهنده این بود که اتحاد بین نگاه مذهبی با مقیاسای سلامت روان (افسردگی،مشکل کارکرد اجتماعی،اضطراب و علائم جسمی) بود.

محققان روشایی رو بررسی کردن که در اون والدین کودکان گرفتار به سرطان از یک چارچوب الهی یا مذهب شخصی واسه مقابله با استرس و اضطراب استفاده می کنن (فاگین،2008) و بدین وسیله سلامت روان خود رو حفظ می کنن.

کلا مذهب در همه مراحل می تونه نقش موثری در استرس داشته باشه. مثلا، در آزمایش موقعیت، آزمایش شناختی خود فرد، فعالیتای مقابله ای، منابع حمایتی و جز اون که این نوع روی آوردی می تونه نقش کاهنده فشار روانی رو ایقا کنه (شعاع کاظمی،1388).

فکس (1999) میگه مذهب نقش جدایی ناپذیری در مقابله افراد با حوادث استرس زا بازی می کنه. مذهب و مقابله همگرا هستن به ویژه وقتی که مذهب در زندگی فرد مهمه و با حوادث استرس زا مواجه می شه (فکس،2001).

در یه مطالعه قسمتی با دو نمونه بالینی و غیر بالینی، با کنترل سطح مذهب و آرامش ناراحت از مذهب، مقابله مذهبی منفی با سطوح بالای پریشونی روانشناختی و افسردگی در ارتباط بود (ایکسلاین و همکاران،2000).

مدتهاس که بنظر میاد بین مذهب و سلامت روان ارتباط مثبتی هست و اخیرا هم روانشناسی مذهب، حمایتای تجربی زیادی رو طبق این زمینه جفت و جور آورده. ویتر و همکاران اون نشون دادن که 20 تا 60 درصد متغیرهای سلامت روان افراد بالغ، به وسیله باورهای مذهبی توضیح می شه. در مطالعه دیگری، ویلتیز و کریدر نشون دادن که در یک نمونه 1650 نفری با میانگین سنی 50، نگرشای مذهبی با سلامت روان رابطه مثبتی دارن.

مذهبی بودن با معنی داری زندگی و سلامت روان ارتباط معنا داری داره (پاین،2002).

پولوما و پن دلتون(2002) اثر مثبت مذهب بر سلامت روان و کاهش ناراحتی و پریشونی رو گزارش دادن و وجود یک رابطه مثبت بین مذهب  و بهداشت روانی رو تایید کردن.

کان ایشون (1995)؛ کوک و ویمبلی(2001) گزارش دادن ، تعهدات مذهبی بر موافقت والدینی که تازگیا فرزندشون دچار مریضی سرطان شده اثر میذاره .

پارگامنت(1997) با مرور 130 تحقیق در مورد مقابله و موافقت مذهبی و نقش ان در سلامت روان نتیجه گرفت که 34 درصد از تحقیقات به اثرات مثبت و معنی دار مقابله و موافقت مذهبی در کاهش افسردگی و اضطراب اشاره داره. 4 درصد از تحقیقات مرور شده، نشون دهنده اثرات منفی مقابله و موافقت مذهبی بر سلامت روان بودن و 62 درصد هم هیچ گونه ارتباطی رو بین متغیرهای مقابله مذهبی و سلامت روان نشون ندادند.

تحقیق صولتی (1380) نشون دهنده اتحاد بین مقابله مذهبی مثبت با مقیاسای سلامت روان بود.

(غباری بناب،1377،قدس،1377، حسن پور و یوسفی لویه،1376،ابراهیمی و همکاران،1381) رابطه منفی معنی داری بین مقابله مذهبی مثبت و اضطراب و افسردگی رو نشون دادن.

جانسن و همکاران(2010) در مطالعه خود سبکای مقابله مذهبی رو جنبه های خاصی از دین داری عنوان می کنن که نقش موثری در سلامت روان دارن و فرد رو در برابر افسردگی محافظت نشون میده.

ترانکل(2006) در مطالعه  خود گزارش می کنه که اندازه سلامت روان با افزایش استفاده از اعتقادات مذهبی مثبت زیاد می شه.

مقابله مذهبی منفی باعث باری اضافه واسه افراد در موقعیتای استرس زا می شه (آنو و واسکانسلز،2005)

مطالعه (برد[1]،2001؛به نقل از کالمن،2006) نشون داد سطح پایین دوری از خدا با دعای بیشتر در زمان استرس ربط داره.

مذهب محصول پردازش مقابله با استرسه، مقابله مذهبی یک متغی وابسته. یعنی وجود حوادث استرس زا روی مقابله مذهبی تاثیر میذاره. به هر حال در شرایط حوادث استرس زای شدید و تجربه شدید از دست دادن از مقابله مذهبی استفاده می شه (پارگامنت،1999).

تحقیقات و تحقیقات زیادی هم در مورد خودکشی و اعتقادات مذهبی صورت پذیرفتهه. این پژوهشا نشون دهنده این حقیقته که مردم مذهبی در مقایسه با افراد غیر مذهبی کمتر دست به خودکشی میزنن. بعضی از صاحب نظران در توضیح اینکه، پرا افراد مذهبی کمتر خودکشی می کنن، دلیلای زیادی مثل بالا بودن عزت نفس، داشتن مسئولیت اخلاقی و هم اینکه عواملی مثل، ایمون و باور به بخشایش پروردگار، باور به روز واپشین رو از عوامل دیگر می دونن (کمالی، 1384).

پارگامنت و اسمیت (1998) نتیجه گرفتن که نمره های بالا در آزمون افسردگی با نمره های بالا در مقابله مذهبی منفی رابطه با معنی داره.

مطالعه شوماخر (1991) درباره افراد غیر مذهبی نشون داد که این ادما از سلامت روان ضعیفی برخوردارندو پارک و همکاران (1990) هم به نقش کاهش کننده مذهب بر موقعیتای استرس زا فهمیدن.

 2-7-3 رابطه بین سلامت روان  با حل مسئله

شریفی در یک مطالعه روی نوجوانان تماشاگر، آموزش مهارتهای حل مسأله رو بر کاهش میزان علائم سلامت روان بررسی کرد، که نتیجه این تحقیق نشون داد که آموزش مهارت حل مسأله می تونه دربهبود و کاهش میزان سلامت روان نوجوانان و علائم اختصاصی سلامت روان مؤثر باشدو موجب افزایش کفایت شخصی اونا و خود مفید بودن در روابط بین فردی با همسالانش شه و علاوه بر این بر انتظارات خودکارآمدی اونا هم تغییرات مثبتی ایجاد نماید ( شریفی ، 1372) .

پاپیری در یه مطالعه  اثر روانی آموزش مهارتهای گروهی حل مسأله در درمان نوجوانان اقدام کننده به خودکشی در ایلام رو بررسی کرد. در این تحقیق ،  26 نفر از علم آموزان دختر و پسر که سابقه اقدام به خودکشی داشتن به طور تصادفی انتخاب شدن و به دوگروه آزمایشی و کنترل تقسیم شدن. بعد از 12 جلسه آموزش حل مسأله به گروه آزمایش این نتایج بدست اومد که آموزش مهارتهای حل مسأله می تونه در کاهش میزان افسردگی ، کاهش میزان ناامیدی وبهبودی مهارتهای مقابله ای نوجوانان اقدام کننده به خودکشی مؤثر باشه (پاپیری، 1376).

 

در تحقیق دیگری که در دانشگاه فردوسی مشهد انجام گرفته روش حل مسأله افراد دپرس و مقایسه اون رو با افراد عادی بررسی شد . در این مطالعه تعداد 88 نفر ( 21 مرد و 67 زن ) شرکت داشتن که شامل دو گروه بیماران دپرس (45 نفر و افراد عادی 43 نفر) بودن. با استفاده از وسایل امتحان یعنی آزمون افسردگی بک و آزمون شیوه های حل مسأله مشخص شد که بین افراد دپرس وعادی تفاوتهای معناداری در روش حل مسأله هست و افراد دپرس در موقعیتهای موضوع زا بیشتر از شیوه های منفی حل مسأله استفاده می کنن ( صاحبی ، 1380) .

در تحقیقی اثر بخشی آموزش مهارتهای حل مسأله در کاهش افسردگی علم آموزان 15-18 ساله شهرستان زاهدان مورد بررسی قرارگرفت. از بین 1400 دانش آموز، 300 نفر الابختکی انتخاب و مقیاس افسردگی بک روی اونا اجرا گردید. نتایج آزمونT استودنت نشون  داد، گروه آزمایش که از آموزش مهارتای حل مسأله سود جسته بودن در مقایسه با گروه دلیل،  کاهش در افسردگی ( 001/20 >P) و کارائی در مهارتهای مقابله ای ( 001/20>P) رو بدست بیارن(کهرزائی، 1380).

پارکروایندلر[2](1990) در تحقیقات خود سه نوع روش مقابله ای حل مسأله ، جستجوی حمایت اجتماعی و دوری رامطرح ساختن، به نظر ایشون ، راهبردهای مقابله ای نقش مهمی رو در سلامت روان و جسمی فرد در طول موقعیتای استرس زای زندگی اش ایفاء می کنه ( اکبرزاده ، 1376).

لونر و کلوم [3] (1990) در مطالعه ای روش درمان حمایتی رو باآموزش حل مسأله در درمان افسردگی مقایسه کردن، به این نتیجه رسیدند که درمان به شیوه حل مسأله نسبت به درمان حمایتی واسه کاهش افسردگی و ناامیدی تأثیرات بیشتری داشته ، پس با آموزش مهارت حل مسأله میشه به افراد کمک کرد تا در برخورد با شرایط استرس زا و مشکلات به طور سازگارانه تری عمل نمایند. تحقیق الیوت ، هر یک وپتی ( 1992) هم نشون میده که آدما که مهارتهای حل مسأله رو به طور مؤثرتری به کار می گیرند افسردگی کمتری رو از خود نشون میدن ( پاپیری ، 1376).

هانس (1985) در مطالعه ای به خاطر بررسی اثر رویکرد حل مسأله تلاش کرد به بیماران اسکیزوفرنی کمک کنه تا بتونن مشکلاتشون رو خودشون حل کنن. پایه رویکرد حل موضوع در این تحقیق استفاده از سناریوهایی بود که بیماران اسکیزوفرنی با اونا مشکل خاصی داشتن . مثلا : صحبت کردن با جنس مخالف ، تا موقعیت رو تجزیه و تحلیل کنن و به یک راه حل عملی برسن. هانس این رویکرد رو در مطالعه اش با هفت تن از بیماران به کار گرفت. روان درمانی به این صورت بود که از اونا خواست تا پنج مرحله حل موضوع رو به کار گیرند. بعد از اجرای کامل رویکرد، هانس فهمید که این رویکرد تاثیر مثبتی داره ( هادوک و اسلاید[4]، 1996 : نقل از پاپیری ، 1376).

 

در مطالعه ای مک لیوی [5] ، دالی و مورای [6] (1994)  اثر حل موضوع در کاهش افکار مربوط به خودکشی رو انجام دادن . این مطالعه روی 39 بیمار مسموم انجام شد که به قصد خودکشی خودشون رو مسموم کرده بودن. یافتهای این تحقیق نشون داد که آموزش مهارت حل موضوع بین فردی در کاهش سطوح درموندگی ، افزایش خودادراکی ، بهبود مهارتهای حل موضوع اجتماعی مؤثره و همچنین توانایی درک بیماران رو واسه مقابله کردن با مشکلات دائمی زندگی بهتر کنه ( به نقل از : دتیلو و فریمن [7] ، 2000).

تحقیق دیگری درباره تأثیر مداخله شناختی – رفتاری حل مسأله در درمان اضطراب و افسردگی انجام شده . در این تحقیق تعداد 92 مادر به عنوان  نمونه انتخاب شدن و این مادران همه دارای بیماری سرطان بودن که منظم در برابر اضطراب و افسردگی قرار داشتن . میانگین سنی این مادران 5/37 سال بوده  و الابختکی ساده انتخاب شدن. بعد از جایگزین کردن نمونه ها در گروه های آزمایش و کنترل ، به مدت 8  هفته به گروه آزمایش مهارت حل مسأله رو آموزش دادن و به گروه کنترل هیچ برنامه ای آموزش ندادند. تجزیه و تحلیل یافتهای این تحقیق نشون داد که گروه آزمایش به طور چشم گیری از نظر  عاطفی و اضطراب و افسردگی تغییر کرده ، پس چنین تغییری نشون دهنده تأثیر آموزش مهارت حل مسأله بر کاهش اضطراب و افسردگیه ( شالر، وارنی ، فایر کلاف و باتر [8] ، 2002 : به نقل از جعفری 1382) .

نتیجه مطالعه محمدی (1382) که روی نمونه 113 نفری از دانشجویان دختر دانشکدهای جور واجور دانشگاه شیراز انجام شده، نشون می ده که: از بین سبکای حل مسئله، درموندگی، خلاقیت و مهارگری، به ترتیب بهترین پیش بینی کننده بدکارکردی اجتماعی به حساب میان. سبکای حل مسئله درموندگی و خلاقیت، مهم ترین پیش بینی کننده افسردگی هستن. مهارگری در حل مسئله، پیش بینی کننده اضطراب و نشونه های جسمی بوده. درموندگی، اعتماد در حل مسئله و خلاقیت، سلامت روان رو توضیح می کنن. در کل تنایج این تحقیق، نشون داده که سبکای حل مسئله نقش مهمی در جفت و جور تندرستی و سلامت روان اجرا می کنه.

یافته های تحقیقات زیادی (داگز و همکاران،2003 و ملیندا و همکاران،2004) نشون دادن که بین اضطراب و نوع سبک حل مسئله مورد استفاده ارتباط معناداری هست.

تحقیقات بورنشتاین (2003) نشون داد که یکی از شاخصای مهم سلامت روان، توانایی “حل مسئله” و “تصمیم گیری” است. ایشون خاطر نشون می سازه،”خود آزمایش”،”خودکارآمدی”،”خود پیروی” و تشخیص به موقع “موقعیتای مسئله دار” مثل معیارهایی هستن که با واسطه اونا میشه سطح سلامت روان افراد رو محاسبه کرد.

یافته های تحقیقات (میرفسکی و رس،1990؛یلسما و مونتامبو،1990؛ناکانو،1991؛هپنر و همکاران،1995 و کاترین،والتروگود،2003) خوب نشون دادن که حل مسئله یکی از متغیرهای مهم پیش بین واسه “سلامت روان” است.

یافته های تحقیقات بیگام و پاور(2002) نشون گر این واقعیته که ضعف در مهارتای حل مسئله با سطوح افسردگی و ناامیدی ربط داره و دخالت بر اساس آموزش مهارتای حل مسئله می تونه در بازسازی این جور مشکلات نقش بسیار موثری رو اجرا کنه.

یافته های تحقیق هنسن و مینتز (1997)، نشون دادن که بین روشای حل مسئله سازنده و سلامت روان ارتباط معناداری هست. یعنی، پروسه حل مسئله از متغیرهای “پیش بین اعتماد”،”مهارگری” و “روی آورد” مثبت به موقعیتای مسئله داره. افزون بر این،حل مسئله نقش بسیار مهمی در کاهش”پیچیدگی” و پس جفت و جور سلامت روان اجرا می کنه. در مقابل، روشای غیر سازنده حل مسئله، تهدید جدی علیه ” بهداست روانی” و افزایش درک”اجتنابی” نسبت به موقعیتای مسئله دار هستن.

پریتوریوس و شولدبرگ (1993)، نشون دادن آزمودنیایی که در سیاهه حل مسئله، نمره پایین تری دریافت داشتن، از سلات روانی مناسبی برخوردار نبوده ان. یعنی،”مقابله” بر اساس حل مسئله با خودارزیابی پایین، ضعف در”احترام خود”،جلوگیری در “توانش” شخصی، اضطراب و افسردگی ارتباط منفی معناداری دارن.

یافته های تحقیقات مگناسن(1990) و الیوت و ماراماش(1994)، نشون دادن که سبکای حل مسئله، سهم زیادی در تعیین اندازه شکایات جسمی دارن.

یافته های تحقیقات زیادی (الیوت،2001؛هپنر و همکاران،1995 و کاترین و همکاران،2003)، نشون دادن که احساس درموندگی، به عنوان یه روش غیر سازنده حل مسئله، در مقابل موقعیتای پیچیده خارجی، استفاده از امکانات عقلانی و روان شناختی رو ناممکن می سازه. این احساس، توانمندی روانی و جسمی رو با سطحی از جلوگیری مواجه می سازه و کم کم، زمینه بروز خیلی از اختلالت در هم روانی و جسمی رو بوجود میاره. افزون بر این، میشه گفت که، احساس درموندگی، نه تنها سطح فعالیت جسمی که جفت و جور کننده سلامت جسمانیه، کم می کنه، که هم اینکه باعث می شه، بی تفتوتی و بی توجهی نسبت به موقعیتای پیچیده، جز ساختار روانی فرد گردیده و نیمرخ روانی ایشون رو به سطح مرضی هدایت کنه.

تحقیقات (هپنر،کامپا و برانینگ،1987؛ و نزو، 1985) نشون دادن، که تحت شرایط کلی و شرایط استرس زا آزمایش حل مسلئه به درد بخور به طور معناداری با نمرات افسردگی پایین تر در دانشجویان ارتباط داره.

دیکسون، هپنر و آندرسون(1991) به این نتیجه رسیدن، که از عوامل آزمایش حل مسئله (اعتماد به حل مسئله، روش تمایل – دوری و کنترل شخصی) عامل اعتماد در حل مسئله قوی ترین ارتباط رو با فکر خودکشی و ناامیدی داشت. پس آزمایش اعتماد که سطح کلی خودکارآمدی فرد رو می نمایاند (هپنر،1988) ممکنه انعطاف پذیری کلی که منبع مهمی در مقابله با ناامیدی و فکر خودکشی راست رو مشخص می کنه.

در تحقیقات زیاد سبک حل مسئله متغیر بسیار مهمی در تفسیر مریضی روانی، فهم و درک پروسه استرس شناخته شده (هپنر،کامپا و برانینگ،1987؛ بروین،1988؛ نزو،1989).

 2-7-4رابطه سلامت روان با  نشخوار فکری

هایدی و همکاران (2008) نشخوار فکری رو به عنوان یکی از عامل های شناختی افسردگی خاطر نشون می کنن. دونالدسون و همکاران (2007) هم میگن که افسردگی با یک سوگیری توجهی به طرف اطلاعات منفی طبق آزمایش از خود همراهه. این سوگیری منفی در اون دسته از مریضایی که نشخوار فکری دارن، قوی تر می شه.

نتایج تحقیق بهرامی، قادرپور و مرزبان (1388) حاکی از اینه که شدت افسردگی زنان بیش از مردونه. همچنین نشون داده شد که زنان بیش از مردان از شیوه های مقابله ای نشخوار فکری در برابر خلق پائین خود استفاده می کنن. این نتایج با اظهارات نولن -هوکسما و هارل[9] (2002)، همخوانه که زنان دو برابر مردان از نشخوار فکری رنج می برند.

 

یافته های پژوهشا نشون میده که نمرات نشخوار فکری طبق اندازه پاسخای نشخواری، با اندازه اضطراب و علائم مخلوط اضطراب ـ افسردگی هم رابطه مستقیم داره (نولن – هوکسما، 2000).

 

پاسخای نشخواری با قدرت برابری ضعیف تر، دشمنی و استرس بیشتر ربط داره (چنگ[10]،2004).

نشخوار فکری آسیب پذیری افراد رو نسبت به افسردگی زیاد می کنه (جورمن،2006).

نشخوار فکری جواب به خلق افسره س، نشخوار ذهنی می تونه باعث یه جور استرس طولانی در فرد شه (الوی و همکاران، 2000).

نولن – هوکسما (1993) طی مطالعه ای فهمید که نشخوار فکری از طریق طولانی کردن و شدت بخشیدن به خلق دپرس، مستقیماً باعث رشد افسردگی می شه.

پاپاجورجیو و ولز (2004) یه مدل فراشناختی از نشخوار فکری و افسردگی رو طراحی کردن و طبق این مدل، باورهای مثبت درباره فواید نشخوارفکری، افراد رو واسه نشخوار فکری تحریک می کنه و فرد نشخوار فکری رو شروع می کنه. حاصل این نشخوار فکری تولید دو نوع باور منفیه. باور منفی اولی نشون دهنده غیر قابل کنترل بودن نشخوار فکری و باور منفی دوم مربوط به یافته های اجتماعی و بین فردی مشکله. تولید این دو دسته باور منفی و نشخوار فکری به تجربه افسردگی منتهی می شه.

پژوهشای آزمایشگاهی که با استفاده از تکالیف القای پاسخای نشخواری و پاسخای منحرف کننده حواس به بررسی اثر نشخوار فکری می پرازن، به وسیله نولن – هوکسما و مورو (1993) تهیه شدن و بعد از طرف محققان دیگر به زیادی استفاده شدن (همون) . در تکالیف القای پاسخای نشخواری، از شرکت کنندگان خواسته می شه به مدت هشت دقیقه بر خلق خود، دلایل و نتیجه های اون فکر کنن (مثلا به چیزی که حالا حس می کنین، فکر کنین). در مقابل در تکالیف القای پاسخای پرت کننده حواس، تلاش می شه توجه فرد از دقیق شدن بر خود به طرف موضوعات نامربوط با خود، منحرف شه (مثلا، توجه به اجزای جور واجور یک وسیله یا تصویر یک جای آشنا) (همون). یافته های پژوهشی جور واجور در نمونه های بالینی و غیربالینی (مثل واتکینز و تنرویل[11] ، 2001)، یافته های تحقیق نولن –  هوکسما و مورو (1993) رو تأیید می کنن. القای پاسخای نشخواری وضعیت خلقی رو در افراد گرفتار به خلق غمگین، بدتر می کنه. اما در افراد بدون خلق غمگین، تأثیری نداره.القای پاسخای منحرف کننده حواس هم روی افراد بدون خلق غمگین اثری نداره. اما وضعیت خلقی رو در آدمایی که با خلق غمگین تشخیص داده شده بودن، بهبود میبخشه (همون).

2-7-5رابطه مقابله مذهبی با حل مسئله

اسپیلکا و همکاران(2003)، فکر می کنند که، مقابله مذهبی می تونه به درد بخور واقع شه و راه میانبری باشه که از روش اون افراد می تونن روش جدیدی رو واسه حل مسائل خود به کار گیرند اما از طرف دیگه اونقدر چه فردی از رویارویی فعالانه با مشکلات، مخاطرات و حالات نامساعد دوری ورزد و فقط به انتظار اون بمونه که خدا وضعیت سخت اون رو بهبود بخشه با یه جور بدکارکردی مذهب مواجه هستش.

 2-7-6رابطه حل مسئله با نشخوار فکری

دیدگاه فراشناختی مشکلات هیجانی، نشخوار فکری رو یکی از مؤلفه های اصلی در شروع و موندگاری افسردگی می دونه. این فکرا منفعلانه بوده، جنبه ی تکراری دارن و بر علائم و نتایج علائم متمرکزاند و مانع حل مسئله ناسازگارانه شده، به افزایش فکرا منفی منتهی می شن (دیویس[12]و نولن – هوکسما[13] ، 2000).

 

نشخوار فکری طبقه ای از اقکار آگاهانه و منفعلانه و تکراریه که بر علل و یافته های علائم متمرکز می شه و مانع از حل مسئله ناسازگارانه شده و به افزایش افکار منفی میرسه که سطح اضطراب رو در افراد بالا می بره (مارتین،1996).

 

  2-7-7رابطه حل مسئله با نشخوار فکری و سلامت روان

طبق یافته های پژوهشی، آدمایی که از رفتارای بی خطر منحرف کننده حواس در جواب به خلق دپرس استفاده   می کنن، بیشتر احتمال داره در قدم بعدی از حل مسئله موثر واسه شکست دادن مشکلاتی که به افسردگی منجر شده، استفاده کنن (نولن – هوکسما و همکاران،1993).

 

 

2-7-8 رابطه مقابله مذهبی و حل مسئله و سلامت روان 

مقابله مذهبی منفی (روی گردونی از مذهب) نمایان گر رابطه کنتر ایمن با خدا و دیدگاه بدبینانه و نامطمئن به دنیاه و با نتیجه های منفی مثل افسردگی، پریشونی هیجانی، سلامت جسمی و کیفیت زندگی پایین و حل مسئله ضعیف همراهه (پارگامنت،1998).

[1] Byrd

[2] Parcker & Indler

[3] Looner & Clome

[4] Haduck & Slad

[5] MCkavy

[6] Daly & Murray

[7] Dattilio & Freeman

[8] Shaler & Varni & Fair clough & Bater

[9]  Harrell

[10] Chang

[11] . Teasdale

[12]Davis

[13]Nolen Hoeksema